حنظل میوه ای است بسیار تلخ، به شکل هندوانه بسیار کوچک، در جاهای خشک می روید و مصرف دارویی دارد. حنظلی اگر وجهی مشترکی میان دنیاهامان بود، شاید واژه ها یادآورد ِ برخی تصویرها باشند و تصویرها یادآوردِ برخی مفاهیم، ورنه بیشتر مشتی خزعبلات و هذیان را می مانند که هیچ مفهومی ندارند آرشیو پیشین September2004 October2004 November2004 December2004 January2005 February2005 March2005 April2005 May2005 June2005 July2005 ... March2006 April2006 May2006 June2006 July2006 August2006 September2006 October2006 November2006 December2006 January2007 February2007 March2007 April2007 May2007 ... August2007 September2007 October2007 November2007 December2007 January2008 February2008 March2008 April2008 May2008 June2008 July2008 |
![]() |
۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه
چیزی بی شک از خصلتهای متعارف انسانی در من دچار نقصان است. این تجربه ای است که بارها و بارها تکرار شده و گرچه از اولین باری که رخ داده تا اکنون چیزهای بسیاری در من تغییر کرده اما این حس مالیخولیایی همچنان به قوت روز اول یا شاید حتی به شدت بیشتری در من جریان دارد. گاه هایی که بیشتر از همیشه حس خارج بودن از جریان می کنم، حسی که آزاردهنده که نه اما به شدت هشداردهنده است، گاههایی که به شدت نیاز به تنهایی شخصی ام دارم، گاههایی است که دیگران را بطور معمول از لذت و خوشی داشتن جمع و تفریح و موسیقی و رقص و همدم سرشار می کند، و من آرام آرام تهی می شوم، صبرم کم می شود و بدنم آرام آرام کرخت می شود. یا به خنده های هیستریک ترسناکی که معنای بیرونی اش برای مخاطبم ظاهری متضاد دارد پناه می برم یا پیاله ای که همه را واگذار فراموشی و سرخوشی مستانه ای کنم که در حال هشیاری در تقلید نقشش به شدت ناتوان ام. خصلتهای بسیاری در من هست که هیچگاه نمی دانم آینده چگونه نقشی بر آنها می گذارد، و درنظر گرفتن امکان تغییرشان برایم کاری دشوار نیست، اما بعد از بارهای متعدد تجربه این حس جنونی که همیشه اتفاقا در گاههای خوشی های اینگونه به سراغم می آید، تقریبا باور دارم که توانایی زیستن این جنبه از زندگی متعارف انسانی را ندارم، که در احساس هرگونه خوشی در چنین گاههایی نا تنها عاجزم که حتی تمنایی کوچک برای احیای این حس ندارم. در چنین گاههایی تنها به اتاقم فکر می کنم، به موسیقی که باید در خود جاری کنم تا همه سختی هایم را بزداید، و نگاه می کنم. نگاهم اما بر روی رقص زیبای فلان بانو نمی افتد نمی دانم چرا، یا روی چهره خوش تیپ فلان آقا. نگاهم از روی همه این تصویرها سر می خورد روی چهره دخترکی که لیوانها و بشقابها را روی هم می گذارد، که ریخت و پاشهای ما را جمع می کند. نمی دانم از این شادی و خوشی فراگیر و مهیج چرا چیزی به او رخنه نمی کند که نگاهش اینچنین مات مانده. به نورهای رنگارنگی که روی زمین براق انعکاس داشتند نگاه می کردم، دوستی بعدا گفت که فلانی زیر همین نورهای رنگارنگ به نظرش چقدر جذاب آمده، و من فکر کردم که دقیقا در همان لحظه ای که او برایم تعریف کرده من هم فلانی را نگاه می کرده ام و چقدر نگاهش برایم خالی از چیزی بود که زمانی گمان کرده بودم هست، و چقدر فلانی برایم غیر جذاب آمده. من اما گویی درگیر سوژه نگاه غیر انسانی اش بوده ام و او درگیر ابژه صورتش. |
![]() |
ژکان
گنجینه
-Memento
|