حنظلی spacer

spacer

spacer

۱۳۸۳ بهمن ۷, چهارشنبه

رابطه انسانی چیست؟
رابطه قرادادی{اخلاقی،انسانی ،احساسی، اقتصادی،اجتماعی،سیاسی،...} است دوسویه بر پایه نوعی از اشتراکات در راستای دستیابی به پاره ای اهداف،ارزشها، دستاوردها و ارضای نیازهای گونه گون و بطور کل کسب مطلوبیت.
اما بر سر این اهداف و ارزشها و اشتراکات و گونه ی این مطلوبیت طلبی در پارادایم ِ حنظلی می توان سخن گفت.
رابطه های انبوهه چیستند؟اهداف آنها کدامند؟کدامین ارزشها را نشانه گرفته اند؟رو به سوی ارضای کدام نیازها و کسب کدام مطلوبیتها دارند؟بر پایه کدام اشتراکات شکل گرفته اند؟
سنجه های انبوهه و معیارهای او برای ارزش گذاری و انتخاب فاقد اصالت،اتفاقی ،لذت – محور،تنهایی -سپوز ،سست و سَرسَری و عاری از مولفه های اندیشه ورزی اند.لذا ستونهای شکل دهنده روابط ِ انبوهگی بسیار سست و فروریزنده اند،از این روست که چون اولین سنگ بناها عاری از جدیت در اندیشه ورزی و دقت در انتخاب هستند باقی ِ این بنا نیز بسیار سست و بدشکل در می آید.بنایی که با نسیمی ملایم به ورطه سقوط می افتد.پس چگونه است که این روابط گاه مدتها به درازا می کشند،و گویی بسیار مستحکم و استوار؟
در بازارچه انبوهگی خبری از محک های جدی و خردورزانه و پوست کنی های ژکانی و پرسش از چرایی مفاهیم به چشم نمی خورد،همه هم شکل اند و ندار،لذا این روابط فرومایه توان ارضای نیازهای فرومایه را نیز تا حدی می یابند گرچه در همین سطح نیز دچار ِ تضادها و مشکلات ِ بسیارند.در حقیقت در این بازارچه ،از آنرو که کسی چیزی داشته ای برای عرضه ندارد،چیزی نیز مبادله نمی شود،همه در غرفه هاشان می مانند و به هم لبخند می زنند و از این گذران ِ شادان ِ زندگی و حضور در جمع که مانع از سلطه کوفتگی و افسردگی در گاههایی تنهایی شان می شود لذت می برند. نیازهایی که چنین روابطی را شکل می دهند بدین گونه اند:
- انبوهه در تنهایی،در گاههای حضور مَنیَت احساس ِ وحشت می کند،از آنجا که زندگی او فارق از آفرینش و زایش است لذا در گاههای تنهایی که همگونی برای ژاژخوایی و لودگی و خوشی و فرار از خویش ندارد سایه سنگین این تهی بودگی و بیهودگی بر گرده اش سنگینی می کند،افسرده و سست و نالان می شود.در چنین گاههایی است که نیاز به پارتی و موسیقی پاپ و مسافرت و کوه نوردی و فوتبال و ... را حس خواهد کرد،آنهم در کنار ِ هم وندانش.
- انبوهه از آنجا که چیزی اصیل در زندگی خویش ندارد،از آنجا که فتوحاتش همه کلیکی و توریستی و ماکت واره اند،از آنجا که از چیزهایی لذت می برد که بسیار کم عمر و بی دوامند{چون موسیقی پاپ}از آنجا که خدا و دین و مذهب و ارزشهایش همه عاریتی و مشق واره و فارق از جدیت و خرد ورزی اند،لذا به پا اندازانی نیاز دارد که هرروز فاحشه ای جدید برایش به ارمغان بیاورند و از آنجا که او هیچگونه هنری ندارد،حتی هنر ِ عشق ورزیدن و Making Love،ناچار به گایش و Fuck روی می آورد که پس از آن نیز احساسی کوفتی و حیوانی آزارش خواهد داد تا پاندازانی دیگر و فاحشگانی دیگر.
- در روابط انبوهگی دوستی یک انجام وظیفه است،یک پااندازی ِ متقابل.آنها برای هم مرام می گذارند،یکدیگر را مدیون هم می سازند و این است که از این دور باطل رهایی نمی یابند.دوستی های آنها بسیار خودخواهانه است{البته نه آن خودخواهی که در پارادایم ِ ما پسندیده و باشکوه است}آنها یکدیگر را در یک دور ِ تسلسل گیر می اندازند،آنها نه با بزرگواری و بلند نظری بل به قصد ِ استفاده حیوانی و مادی از یکدیگر به هم محبت می کنند و به هم حال می دهند:الف برای ب کار پیدا می کند چون پولدار است و صاحب موقعیت های زیاد،الف ماشینش را به ب قرض می دهد،ب احساس می کند که بخاطر ِ اینهمه لطف نباید یک کادوی تولد ارزان برای الف بخرد،نباید پیشنهاد او را برای رفتن به کافی شاپ بر خلاف ِ عدم میل رد کند،نباید سر کلاس ِ درس حاضر شود چون دوستش از او خواسته به ولگردی بروند،نباید به برخورد های غیر انسانی و غیر منطقی او ایراد بگیرد،نباید او را ناراحت کند،نباید از برخوردهای زشت و زننده و آزاردهنده او انتقاد کند،ب برای اینکه از سرویسهای الف بیشتر استفاده کند سعی می کند با او صیمیمی تر شود،ب دوست ِ دوست دخترش را با الف آشنا می کند،ب در خیابان فاحشه سوار می کند و به خانه الف می برد،الف خانه اش را در اختیار ب و دوست دخترش قرار می دهد،الف، ب و دوست دخترش را به شام دعوت می کند،...
بدین سان در روابط انبوهگی هیچ نشانی از اندیشه و فربه گی آن و بده بستانهای انسانی و والا و زیبایی به چشم نمی خورد.آنها چون دو حیوان تنها در رفع نیازهای حیوانی هم می کوشند،آنها درواقع دشمنان ِ روان یکدیگرند و با این دوستی ها چون زالو خون ِ یکدیگر را می نوشند،آنها جامه ها و ارزشهای والای انسانی را از یکدیگر می درند و بجایش ژنده پالانهای انبوهگی و عادت واره گی به یکدیگر هدیه می دهند و لبخند می زنند،آنها داشته های ارزشمند انسانی را که چون بهترین نزدیکان ِ فرد هستند از هم می ستانند و به یغما می برند و آنگاه سیاه می پوشند و با گریه به مجلس ختم این نزدیکان می روند و با چشمانی اشکبار به یکدیگر تسلیت می گویند،آنان هم عاملان ِ مصیبت اند و هم آرامش دهندگان ظاهری به گاه ِ مصیبت،هم مایه فقر و نداری یکدیگرند و هم خَیر و حاتم طایی،آنها یکدیگر را به اعتیاد می کشانند و آنگاه با محبت و منت به هم افیون می دهند تا به حال ِ بد ِ خماری دچار نگردند،آنان با عادت دادن ِ هم بزرگترین و زیباترین داشته های انسانی را از یکدیگر می گیرند و آنگاه برای پرهیز از خماری افیون رابطه های خویش می شوند.
- آنها در روابطشان هیچگاه جدی نیستند،هیچگاه به پوست کنی از یکدیگر بر نمی خیزند،آنها نمی دانند که بهترین دوستان در گاههای باید سخت ترین دشمنان هم باشند و بر ضد ِ هم به زیبایی بکوشند،نمی دانند که در گاههایی باید آنچنان گزنده و تلخ باشند که سخت ترین گریه ها را برای دوستانشان به ارمغان آورند.نمی دانند که برای ساختن هر چیز ِ نو گاه باید بی رحمانه ویران کنند.خاصیت تصحیح کنندگی در روابط انبوهه وجود ندارد و آنها تنها تحمیق کننده این گونه روابطند.خمیرمایه گاههای ِ باهم بودگیشان خوشی های لحظه ای و صورتی ، وقت گذرانی ، وراجی های زنانه ، ژاژخوایی های مردانه ، شوخی های مهوع،فرار از سگ ساعتها {که اتفاقا خود آن روابط و نحوه زندگی مسببان آنند}و انجام وظیفه است.دو دوست یا یک جمع صمیمی هیچگاه در کنار هم ساکت نیستند،هیچگاه.آنچه در دوستی های انبوهه کاهش می یابد زبان ِ نگاه است و آنچه رو به فزونی است ابراز احساسات به شیوه Testimonial گونه و سطحی است، در یک جمله انبوهه تنها در رابطه هایشان با هم "حال می کنند"،یکدیگر را می گایند و لذتی حیوانی از این آمیزش می برند.
- در بهترین حالت در روابط انبوهگی اگر فرد پذیرای گرفتن و آموختن باشد تنها گیرنده صِرف و یک طرفه است، به این معنا که طرف مقابل هیچ چیزی برای بخشیدن ندارد.از هر رابطه ای می توان به دو گونه بهره برد:نخست آموزه ها و چیزهایی است که خود ِ فرد مستقیما و بر اثر جدیت در نگریستن و اندیشیدن از آن رابطه می گیرد که این چیزها هیچگونه ارتباطی به نوع ِ آن رابطه ندارند و حتی شاید هرچه رابطه مزخرف تر و ناهمگون تر باشد میزان دریافتیهای فرد افزایش یابد و غنی تر و فربه تر گردد{گفتند ادب از که آموختی،گفت از بی ادبان!}گونه دوم چیزهایی هستند که طرف مقابل ِ رابطه به فرد منتقل می کند و این چیزها خارج از افق دید و اندیشه و نگرش و جهت گیری فعلی او هستند،در این گونه دوم است که هم نقش ِ گیرندگی و هم نقش ِ فرستندگی در رابطه اهمیت می یابد و در اینجاست که نوع ِ رابطه بسیار تعیین کننده است.در روابط انبوهه گونه دوم بدلیل نوع رابطه هیچگاه شکل نمی گیرد و تنها تا حدی می توان از گونه اول سراغ گرفت.
- از آنجا که پایه های روابط انبوهه اندیشه محور،جدی،و بر اساس ِ سنجه های دقیق نیستند.از آنجا که بسیاری از آنها اتفاقی مثلا به دلیل گذراندن ِ یک فاصله زمانی در یک محیط یکسان نظیر مدرسه،دانشگاه و یا محیط کار است و برای گریز از انزوا و تنهایی و بی کسی ِ او طرح ریزی می شود و بر اساس ِ یکسری جاذبه ها و اشتراکات ِ مضحک و سطحی{ نظیر ِ توانایی در خنداندن ، سرگرم کردن ، باحال بودن و یا حتی نقل و قولها و عکس العملهای فیلسوفانه و روشنفکرانه و پزهای فرهیختگی و...} شکل می گیرد و از آنجا که این رابطه ها عادت-محور و مرام-محورند،پس از مدتی هنگامیکه وجوه ِ تضاد و ناهمگونی در این روابط بر اثر کنشها و منشها ظاهر می شود و هنگامیکه تهی بودگی و بی فایدگی این روابط آشکار می شود{که البته رسیدن به چنین مرحله ای نیز نیاز به سطحی از شعور دارد که شاید کمتر در انبوهه یافت شود}باز هم فرد نمی تواند در جهت تصحیح،تعادل یا ویرانی ِ این روابط پیش رود زیرا زیستن بر پایه چنین روابطی هرگونه اصالت،جدیت،منیت و زایشی را از زندگی او گرفته است و اکنون با ترک این روابط افیونی و عادت واره حتی آنقدر توان و اراده نخواهد داشت که دوباره زندگی و رابطه های جدیدی را پایه ریزی کند،لذا مجبور به سازش و عادت به اینگونه روابط کوفتی و بیمارگون می شود و از این روست که خود او نیز بیمار و نژند و بی مایه و بی اصالت می گردد و همواره در این دور ِ تسلسل و تحمیق ِ ابدی باقی می ماند.

|

۱۳۸۳ بهمن ۳, شنبه

یش نویس: Neil Postman از منتقدین و مخالفین سرسخت ِ تکنولوژی است.گرچه شاید رویکرد او به این مسئله تا حدی افراطی باشد لیکن خود او معتقد است که به اندازه کافی تکنوفیل (طرفداران سرسخت تکنولوژی) در دنیا وجود دارند تا این افراط او را جبران کنند.در حال حاضر از وی چند کتاب به فارسی ترجمه شده است که از آن میان می توان به "کودکی ِ رو به زوال" و "تکنوپولی" اشاره کرد.
آنچه مرا بر این واداشت که متن ِ ذیل را از وی ترجمه کنم بطور عام،بحث هایی بود که در زمینه "اورکات" در اینجا صورت گرفت و بطور خاص،گفتگویی بود که با دوستی عزیز در باب "تکنولوژی،اطلاعات و اورکات به مثابه گونه ای از آنها" داشتم.البته مضمون و محتوای این سخنرانی به طور مستقیم به اورکات نمی پردازد{که در زمان ظهور پدیده اورکات یک سال از مرگ سخنران ِ آن گذشته بود}بلکه این مقاله دیدگاهی انتقادی به تکنولوژی،اطلاعات و بالاخص فناوری ِ کامپیوتر و جهت گیری ِ آن در عصر حاضر دارد و بدلیل همین گستره وسیع بحث است که می توان با دقت در متن به ارزیابی ، سنجش و بررسی پدیده هایی نوین چون اورکات نیز پرداخت. این ترجمه می تواند نقدی بر این دیدگاه علمی باشد که پدیده اورکات را بعنوان ِ دستاوردی نوین در زمینه فناوری اطلاعات درنظر می گیرد و به مدیحه سرایی در باب ِ تکنولوژی و اطلاعات و از آن جمله اورکات و کارکردهای مثبت آن می پردازد.
بدلایل شخصی،چون حنظلی جایگاهی خاص برای من دارد و آنرا جایگاهی برای مقاله نویسی و رویکرد علمی نمی دانم خود متن را در وبلاگ قرار نمی دهم .{دوستانی هم که دم از رویکرد ِ علمی و آسیب شناسی می زدند می توانند ترجمه مقاله را دانلود کرده و مطالعه کنند}

|

۱۳۸۳ دی ۲۶, شنبه

پیش نویس: فاصله ها بسیار دور شده است و حجاب های بسیار حایل ،اینک تبیین آن چیزها که مسببان آنند کمی برایم دشوار و نشدنی و بیهوده است.بحث در اینجا بر سر فاصله هاست نه دونی و بالایی.تنها تفاوت دیدگاهها و پارادایم ها و پیش فرض ها،ارزش ها و ارزش گذاریها.با این همه سعی بر این می کنم که تا آنجا که می توانم به توضیح بپردازم اما باز تکرار می کنم که هرکدام از این بحث ها با درک و جدیت در پارادایمی که نزدیک به سه سال بر اساس نوشته هایم نشان داده ام قابل ادامه است.می دانی! وقتی اندیشه ها توریستی باشند و تنها پاره نوشته ها ما را مجبور کنند که فکر کنیم کار به همین جا خواهد رسید.نمی توان از میان بستر برخاست،کتابی را از میانه گشود،تورقی کرد و آنگاه به نقد اندیشه منعکس در آن پرداخت.

آنچه در ساختار ِ نوشته قبلی به چشم می خورد عدم دقت در بکارگیری الفاظ در متن{همچون جدیت در زندگی،انبوهگی،سادگی،اندیشه ...} و همچنین خوانش ِ لغات و درک مفاهیم در متنی است که خوانده شده است،که این باز هم به همان مسئله فاصله ها و اندیشه هایی که تلنگری هستند و عدم درنظر گرفتن پارادایم ها و دقت در متن بازمیگردد.روابط عِلی و مثالها و مصداقهایی که برای تبیین وتصدیق گفته ها بکاررفته کاملا سست و فروریزنده هستند که به آنها نیز خواهم پرداخت.

در پشت هر سادگی ای حتما فکر نکردن نخوابیده است و این امری بدیهی است. این برداشت از سوی نگارنده بدلیل عدم جدیت در خوانش متن و درگیری با آن و دقت در بار ِ معنایی الفاظ است.من با آشکاری تمام منظور خود را از سادگی در زندگی و عدم وجود جریان اندیشه در آن گونه از سادگی با آوردن مثال روشن کرده ام:{ در روابط و دوستی های ساده و مرام- محور و تنهایی -گریزو اندیشه گا،در پدیده های ساده ای چون اورکات،در شخصیت های پوچ و بی اصالت و فارغ از جدیت،در خوشیهای ساعتی و نورانی،در گردشهای توریستی}
در امثال این جایگاههاست که ساده گی به نوعی بلاهت و گریز از اندیشه گری در زندگی و ساده انگاشتن و بی توجهی بدل می گردد.

پرسشی مطرح شده که چگونه می توان گفت که زندگی اصالت ندارد ولی جدیت در آن چرا.نگارنده سعی نموده است با مثال زدن عدم امکان آنرا ثابت کند،و اینک پایه های فروریزنده این تحلیل:مجلس و دولت جزیی لاینفک از نظام هستند همانگونه که شاخه و ریشه و برگ برای درخت.اما آیا جدیت در زندگی دارای چنین رابطه ای با زندگی است؟. نظام بدون آن دو رکن و درخت بدون آن اجزا وجود ندارند اما زندگی چه؟زندگی ِ فارق از جدیت وجود ندارد؟اتفاقا به گمانم در پارادایم ِ انبوهگی عدم جدیت جزیی لاینفک از زندگی است ،به گمانم آنچه به دشواری یافت می شود جدیت در زندگی است.گمان می کنم که منظورمن از "جدیت در زندگی " به گونه ای دیگر تعبیر شده است .جدیت در زندگی به معنای فشرده و خوب درس خواندن برای امتحان فوق لیسانس نیست دوست عزیز،به معنای سخت و بی وقفه کارکردن نیز هم .نمود ِ "جدیت در زندگی" را می توان در ستیزه گری به مفهوم ِ ژکانی،در سخت گیری و جدیت در انتخابها و سنجه ها،در دقت و اندیشه ورزی در کنشها و واکنشها،در درگیری و جدال با مفاهیم انبوهیده زندگی،در سپوختن و فراتر رفتن از هنجارها و دیدگاهها و عادتهای انبوهگی ،در طرح ِ ایده های ِ زندگی و در چگونگی طرح ریزی ِ هرروزه خویشتن ِ خویش یافت .افسوس که حجابها و فاصله ها بسیار درک ما را از مفاهیم تغییر داده اند و دریغ که نمی توانم در چنین جایگاهی به تبیین دقیق این مفاهیم بپردازم.پیشترها هم گفته بودم که تنها خواندن و گوش سپردن و دیدن منجر به درک و درونیده شدن ِمفاهیم نمی گردند بلکه در بسیاری از مواقع پیمودن راهها و تجربه گری در این مورد امری تعیین کننده و مهم است،بدین گونه است که ادعا می شود ما همه از پشت ِ جدیتی گذشته ایم که به اینجا رسیده ایم.کدام جدیت؟! جدیت در اندیشه ورزی؟در نگریستن؟در گوش سپردن؟در آفرینش ؟در خوانش؟یا جدیت در روزنامه خواندن؟در هرزگی کردن و لودگی؟ جدیت در روابط شل و بی پایه؟
{باید اذعان کنم که آنچه من در اینجا به مثابه زندگی در نظر گرفته ام و از بی اصالتی اش سخن گفته ام زندگی از نوع انبوهیده آن است.آنجا که مفهوم هستی از زندگی متبادر می شود بحث ها دگر می شوند}

آنجا که من از جماعت و توده حرف می زنم همه به یک مفهوم بازمی گردند و آن "انبوهگی" است.و همچون "جدیت در زندگی" ، واژه انبوهگی نیز از آن مفاهیمی است که در بحث ما بخاطر عدم درک یکسان از آن خلل ایجاد می کند.انبوهه در پارادایم ِ ژکانگی کاملا دارای شخصیت و مفهوم است و آنچه نگارنده از این واژه درمی یابد و استفاده اش می کند آن نیست که من در کاربرد آن منظور دارم. تکرار می کنم، نمی توان ناگهان از میان بستر برخاست و نقدی بر یک نوشتار نوشت.در هر پارادایم و عرصه ای واژه ها بار معنایی و مفاهیم خاص ِ خویش را دارند و نمی توان آنها را با آنچه آن کلمات در وهله اول به ذهن متبادر می کنند در هم آمیخت و استفاده کرد.

آری!این جمع بزرگ!این انبوهگی که سالهاست در ژکان و اینک اینجا از آن نوشته ایم بسیار در روابط و دوستی های خویش درمانده و عاجز و بی چیزند. و آری!باید گفت که وای بر این جماعت!رابطه های انبوهه بیماری اند،بیماری.در باب ِ دوستی و صمیمیت پیشتر در ژکان مفصل نوشته بودیم.اینک اما برآنم که در آینده نزدیک بار ِ دیگر در باب ِ رابطه" بنویسم لذا توضیح بیشتر در این باب را به آن نوشته موکول می کنم که به مجالی مفصل نیاز دارد."

آنان که نیاز به تشویق و تایید دیگران دارند فتوحات ِ کلیکی و ساعتی و نداشته خویش را قاب می کنند و بر در و دیوار می زنند تا همگان آنرا نظاره کنند و بستایند،این است معرکه بده بستان های فرومایه.این ژنرال ِ شکست خورده و سرخورده و ندار ِ انبوهگی است که باید همه مدالهایش را که خون ِ سربازانش برایش به ارمغان آورده به سینه بیاویزد تا همگان او را بشناسند و تحسین کنند.آری!در رابطه های بی حافظه و در میان انسانهای فراموشکار نیاز به اینگونه تبلیغات نیز هست.دوست ِ من! فتوحات و اندیشه ها را باید سخت و جدی کاوید،باید در عمق ِ جانشان رسوخ کرد و آنان را یافت،باید با آنان درگیر شد،باید در چکادها چون کاشفان ِ فروتن ِ شوکران به جستجو برخواست و آنان را کشف کرد.در جمعه بازار ِ اورکات تنها تملق می فروشند و ریا و تهی بودگی.در اورکات،در گنده بازار ِ انبوهگی نشانی از فتوحات ِ اندیشه نخواهید یافت.آری!انبوهگی غرقه در این نداشته هاست و این تمنا او را این چنین به فاحشگی ِ فتوحاتش در فاحشه خانه اورکات واداشته است.انبوهه{از نوع مترقی و روشن فکر!}سرشار از نداشته هاست که از پیش از اورکات بوده و تا ابد نیز خواهد بود،لذا به بازارهای ِ مکاره ای چون اورکات نیاز دارد تا این نداشته ها را بدون جدیت،با یک کلیک تصاحب کند،این است فتوحات ِ انبوهه.

آری!برای انبوهه و روان ِ شلش،راهی پرسودتر و کم هزینه تر از دموکراسی{به مفهوم موجود نه ایده آل} وجود ندارد همچنان که بازاری و نمایشگاهی بهتر، پر سودتر و کم هزینه تر از اورکات برایش وجود ندارد.کم هزینه است چون نیازی به اندیشیدن و جدیت و نگریستن ندارد و پرسود است چون مایه فربه گی اش می شود،مایه آرامش ِ خاطر ِ بیمارش،چون براحتی تحت ِ لوای آن هرزگی می کند. بی شک دموکراسی یک ایده آل برای انبوهه است!

درست است که انبوهگی با گذر ِ توریست وار و هرزه گونش بسیاری از مفاهیم اصیل را به لجن می کشد،اما آن مفاهیم در ذهن ما دفن و بی ارزش نمی شوند.آنگاه که جوانکان ِ تهی و بی مایه و حشری "چنین گفت زرتشت" در دست گیرند این امر هیچ خللی در ارزش نیچه و اثرش و همچنین لذت و بهره ما از متن ایجاد نمی کند.تهوع ما همه از رویکردی است که تفکر انبوهگی نسبت به آن پدیده دارد نه خود ِ آن.برای ما هیچگاه ارزش یک موسیقی یا اثر هنری بدین سان کاهش نمی یابد،گله از اصالتی است که با رویکرد ِ مریض ِ انبوهه به لجن کشیده می شود،ملال از ژرفنایی است که بدین سان سپوخته و بی اصالت گردد.مطلوبیت مستقیم این آثار به هیچ وجه برای ما کاهش نمی یابد بل این هزینه های خارجی ِ زیستن در مجاورت انبوهگی است که اینچنین ما را می رنجاند و آشفته می سازد.این بی اصالتی و عدم جدیت و سطحی بودن و توریست وار نگریستن انبوهگی به این پدیده های اصیل و لذت بخش است که ما را آزار می دهد و بدین سان است که مطلوبیت ِ کل ِ ما که حاصل جمع مطلوبیت ِ مستقیم و هزینه های خارجی ِ تحمیلی از سوی انبوهگی است کاهش می یابد اما بدون ِ تغییر ِ آن مطلوبیت ِ مستقیم بلکه تحت ِ تاثیر ِ اثر منفی ِ هزینه ها و ناخوشایندی ها و ملالهای انبوهگی.

آری!ابراز ِ احساسات به شیوه اورکاتی و انبوهیده و سطحی و تبلیغاتی ِآن به شدت تهوع آور و حال بهم زن است.همچون عشقی که در فیلمهای هالیوودی و بالیوودی گاییده و بی اصالت می شود.احساسات را چون دیگر داشته های انبوهه در جمعه بازار حراج نمی کنند دوست ِ من.عشق ،علاقه و احساسات را آنگاه که بخواهی در کوچه و برزن فریاد بزنی و بر دیوارها بنگاری پشیزی ارزش نخواهد داشت.یکی از معجزات ِهنر این است که این مفاهیم اصیل را در قالبی زیبا و همراه با استعارات و کنایه ها و مجازها و بدور از بازارچه ها به منصه ظهور می گذارد و آری!انبوهه ی بی هنر بایستی که به چنین دستاویزهای مبتذلی برای انتقال ِ احساسات متوسل شود،احساسات واحترامهایی که حتی باید در واقعیت و اصالتشان نیز شک کرد چراکه از چنین رابطه های بیمارگونی بوی ژرفا و اصالت به مشام نمی رسد..یکی از مشکلات انبوهگی بی اصالتی است و بدین سان در همه ارکان ِ زیستن ِ او رخنه کرده است،و اینست خواست ِ او از صمیمیت و ابراز ِ احساسات.ایده آل ِ او هالیوود است و یک پایان ِ مهوع هالیوودی،آنجا که احساسات بدور از زیباییها و اصالتها و پیچیدگیها هرزگی می کنند.فاصله ها بس زیاد شده است دوست ِ من،بسیار زیاد.

در پایان!از آنجا که اینگونه نوشتن و تبیین کردن برایم بسیار ملال آور و سخت است و از آنجا که اینگونه گفتنها بسیاری از ارزشها را مثله می کند و پست می سازد{خصوصا در جایگاهی که خوانندگانش توریست باشند و اتفاقی}
در باب ِ باقی نوشته ات که بسیار سست و شعارگون و بدور از درک ِ پیش فرضهای این جایگاه است تنها به ذکر این نکته بسنده می کنم که اندیشه هایی که حاصل پریدن از چُرت باشند و تنها تلنگرها و نوشته های دیگران آنان را به تفکر وادارند حاصلی بهتر از این به بار نخواهند داد و بدین سان است که اینگونه آشفته و ناساز و مشق واره از آب در می آیند.در باب ِ انبوهگی ، برابری انسانها ،قضاوت انسانها، نسبی نگری ِ گل و گشاد و بی چارچوب و رسالت ما برای روشنگری و چراغ برکردن و هدایت انسانها تا به حال بارها و بارها نوشته ام و درک ِ تو از آنها آنقدر ژورنالیستی است که مجال و شوقی برای تبیین بیشتر آنها نمی گذارد.فاصله های دور و کویرگون، شوق و مجال ِ پیمودن را از انسان می گیرند دوست من.افسوس!
باری دوست ِ من،از این خوشحالم که سعی در پیمودن این فاصله ها داری اما تنها رفتن مهم نیست، نحوه جهت گیری ها شاید ما را از هم دورتر نیز بسازند.بهرحال باید اذعان کنم که گزندگی و تقابل اینگونه نوشته ها تنها در برابر نوشته هاست نه اشخاص که من در تقابل با افراد هرگز بدین سان تند و گزنده برخورد نمی کنم ،که من بارها با نوشته های عزیزترین دوستانم بدین گونه برخورد کرده ام،این نوشته ها حکم پوست کنی از یکدیگر را دارند، باشد که پاره ای از عریانی ِ حقیقت را بنمایند،عریانی که در جدیت خواننده و زیستن نوشتار و گزش آن کشف می شود.


پس نویس:
نیچه نوشی پس از یک ملال:
- بسیاری را بر آن می داری که رای خود را درباره ی تو دگر کنند.آنان این را به پایت گران خواهند نوشت.تو به آنان نزدیک شدی و با این همه از ایشان فراگذشتی.این را هرگز بر تو نمی بخشایند.
تو از آنان فراتر و برتر می روی،اما هرچه بالاتر روی چشم حسد تو را کوچکتر می بیند و آنکه پرواز می کند از همه بیش منفور است.
باید بگویی:"شما با من چگونه دادگر توانید بود که من بیداد ِ شما را چون نصیب خویش برمی گزینم"

- ای واعظان ِ برابری!جنون ِ جبارانه ی ناتوانی اینگونه از درون ِ شما برای "برابری" فریاد برمی دارد.نهفته ترین شهوت ِ جباریت ِ شما اینگونه خود را در واژه فضیلت می پوشاند...
نمی خواهم مرا با این واعظان برابری در هم آمیزند یا به جای آنان گیرند،زیرا عدالت با من چنین می گوید:"انسانها برابر نیستند"
و برابر نیز نخواهند شد...
نیک و بد،دولتمند و درویش،فرادوست و فرودست،و دیگر نامهای ارزشها:همگی باید جنگ افزارهایی باشند و علامتهایی پرچکاچک تا زندگی هر زمان بر خویش چیره شود.
زندگی می خواهد خود را با ستونها و پله ها به سوی بلندی بالا برد،او می خواهد به دوردستان بنگرد و فراتر،به سوی زیباییهای شادی بخش-از اینرو او را به بلندی نیاز است.
و از آنجا که او را به بلندی نیاز است،به پلکان نیازمند است و به تضاد ِ پلکان و بالا روندگان.زندگی می خواهد بالا رود و در حین بالا رفتن بر خود چیره شود...

دوستان ِ من،بیایید ما نیز،چنین زیبا و استوار دشمنان باشیم!بیایید خداوار بر ضد یکدیگر بکوشیم!










|

۱۳۸۳ دی ۲۵, جمعه

پیش نویس:متن ِ پایین مربوط به یکی از دوستان من و در باب ِ نوشته های اخیر ِ من در مورد اورکات است که به دلیل طولانی بودن در کامنتها نگنجیده بود.گرچه متن ناپخته و عاری از دقت در ساختارِ متنی و واژه گانی و مفهومی است{که تا حدی به نحوه خوانش نویسنده آن نیز مربوط می شود} ولی تصمیم به گذاشتنش در اینجا کردم تا دیدی دیگر نیز در این باب مطرح گردد{گرچه همانگونه که گفتم این متن عاری از جدیت های نوشتاری است}.باید بگویم که هدفم از این کار نشان دادن ِ منش ِ دموکراتیک و پلورالیستی نیست بل بیشتر بر آنم که خواننده توجیهات ِ متداول اورکاتیون و اتهامات مسبوق به سابقه از طرف آنان را مشاهده کند و دیگر اینکه با خوانش آن درک بهتری بر نقدی که بر ساختار و مفاهیم مطرح شده در آن خواهم نوشت داشته باشد.

در پشت هر سادگی ای حتما فکر نکردن نخوابیده است
شاید اگر نوشته ات را با نوشته هائی آغاز میکردی که نشان میدادی تو همه ی جماعت اورکات را با هم و با یک چوب نزده ای گله های کمتری بود.مشکل آنجا آغاز شد که همه ی جماعت اورکات را با یک چوب زده ای؟و اگر اینگونه بوده من آنرا اینگونه نیافتم که این مسلما از اشکالات من است و نه تو//////
من آنچنان در معنای زندگی مطالعه نکرده ام که در معنای زندگی با تو وارد بحث شوم فقط یک مثال:
می توانی بگویی برگ درخت,شاخه های درخت ریشه درخت تنه درخت و همه اینها وجود دارد ولی خود درخت نه؟؟؟
چطور خود زندگی اصالت ندارد ولی جدیت در آن اصالت دارد...مثل اینکه بگویی هدف حفظ نظام است و بخواهی مجلس و دولت را از آن جدا کنی..در حالی که نظام با اینها تعریف میشود...همانگونه که درخت با شاخه و برگهایش..پس چطور زندگی اصالت ندارد ولی جدیت در آن....
بله زندگی ساده نیست و افکار پشتش نیز ولی مگر ساده و بدون فکر بودن همیشه بدنبال هم است؟؟؟
اورکات تفریح است شوخی است سرگرمی است و برای عده ای روسپی خانه و برای بعضی اشتراک یاب روابط شل انسانی....همه ی اینها که گفتی دراورکات یک جا دارد و طبعا عضو های در اورکات ...هر کس راه خود را در اورکات می رود..اینجا همه گونه انسان وجود دارد.
اینجا جمع کوچکی از جامعه ی ماست نه بیشتر و نه کمتر..ما همه از پشت جدیتی گذشته ایم تا به اینجا رسیده ایم..اگر واقعا تمام این جماعت (تمام میگویم چون هیچ تمایزی بین هیچ کس و هیچ فردی در ارکات با دیگری قایل نشده ای) در ساده ترین ارتباط وا مانده اند که وای بر ما جماعت اورکاتی

همه چیز از ارضای تشویق شدن و دست زدن عده ای برای ما شروع می شود و از اینکه عده ای برای ما دست بزنند و عده ای فتوحات ما را ببینند و از اینکه آنها میفهمند چقدر دانا هستیم و عالم احساس غرور ما را میگیرد و آیا هیچ کدام از ما در خلوت خود به این نمی اندیشیم که کدام یک اصیل است و درست و کدام یک برای چاپلوسی..آیا براستی ما همه غرق در این تعریفات هستیم..وآیا قبل از اورکات این کمبود را داشته ایم و حال آنرا داریم و برای همین به آن هجوم آورده ایم تا آنرا جبران کنیم...

دموکراسی . توده و مقولاتی از این دست.....
بله شاید دموکراسی برای آرامش روان چاق توده باشد ولی آیا راه پر سود تر و کم هزینه تر از آن را یافته ایم؟
گفتی آنچه از سوی همگان تایید می شود را باید مورد تردید قرار دادوآیا جریان عکس این گزاره درست است...و این همگان کیستند؟؟توده روشنفکران من تو یا.....
معیار را باید عوض کرد .معیار توده نیست ومعیار همگان نیست ومعیار خود موضوع است . وهمان است که درستی و نا درستی را مشخص می کند فارغ از نظر توده...این حرف با حرف رادیکالهای مذهبی که آیه "اکثرهم لا یعقلون " را تفسیر به رای میکنند هیچ فرقی ندارد و در باب دموکراسی هر دو به یک جا می رسید...اینکه مردم در چه مقداری از معیارهای درست بودن دور هستند جای بحث دارد که مهم تر از آن این است که ما هم جزیی از این مردم هستیم و نه جدا از آنها....

همیشه برایم سوال بوده است که فیلمی یا موسیقی که بسیار مورد علاقه عده ای خاص بوده است وقتی آن فیلم یا موسیقی را تمام اقشار مردم گوش می دهند زیبایی آن موسیقی یا فیلم ارزشش چندین برابرکم میشود...راستی چرا آنهایی را که تا دیروز مورد سرزنش از آهنگی که گوش می دهندو از تفریحی که میکنند قرار می دادیم اکنون که آنها همان کار های ما را میکنند به ناگاه این اعمال نیز تقبیح می شوند؟حتما شنیده ای فلان موبایل دست هر عمله ای هست ...یا سطحی تر فلان کار جواد شده است....

این همان موسیقی بود که در خلوت از آن لذت می بردیم و آنرا از بهترین ها بر میشمردیم ولی الان که همه آنرا گوش می دهند دیگر لذتی ندارد...در واقع شاید هر جا حس کنیم فاصله مان از توده کم شده است به خود شک میکنیم چون اصولا اینگونه می اندیشیم که حتما یک جای کار میلنگد که توده بر این موضوع علاقه مند شده است ودر این بین آنچه در رده چندم است آن موسیقی است و مهم این است که چه قشری به این موسیقی گوش می دهد واینگونه است که هرچه عوام میخوانند بد است چه دیروز بامداد خمار مد بود و امروز چنین گفت زرتشت...انگار نه انگار که حرکتی رو به جلو برداشته شده است!!!!!

آنها به جلو میروند و ما نیز..هر کس به اندازه خود...آنها ما...خودی غیر خودی...درجه بندی شهروندان ...انبوهه و ما... چه فرقی میکند ما در حال طبقه بندی انسانها هستیم و ما شروع تبعیض در سطح جامعه هستیم...و مگر می شود فقط اینگونه فکر کرد و عمل نه؟؟؟؟؟؟

دوست عزیز انسانهایی هستند که از نظر ما پایین تر از ما هستند و ما نیز همانگونه در این چرخه پایین تر از عده ای و ما نیز برای عده ای انبوهه و عوام که گرچه کتاب میخوانیم ولی درست نمی فهمیم در آن چیست...آیا آنها نیز باید ما را مورد کنایه قرار دهند...تاختن به انبوهه برای چه و به چه هدفی؟؟
...ومی توان و البته به نظر من باید کاری کرد که آنها را که پایین تر می دانیم حرکتی دهیم که تاختن به ملتی که اذعان می کنی چاقو را هم نمی شناسند بدور از رسم جوانمردیست....اگر حس میکنی عده ای گم شده اند..نباید فانوست را خاموش کنی و در کنج خانه تان بر این جماعت بگریی..میتوانی فانوست را روشن کنی تا آنها نیز راهی را که تو فکر میکنی درست است بیابند اگر هم فکر میکنی خود نیز هنوز راه را نیا فته ای دیگر چه گله ای از این جماعت داری...شاید هیچ کس راه را پیدا نکند ولی این با ارزش تر از خاموش کردن چراغ است.....

انسان به همان اندازه که نمی اندیشد پست نیست......ولی آیا انسان های زیادی هستند که نمی اندیشند حداقل اندازه ی خود..قطعا که ما اندازهی انسان ها را تشخیص نمی دهیم..

دنیا یکپارچه پاک نیست و نیز یکرنگ سیاه...ولی می توان تلخی بودن عامه را با حرکت آنها به جلو عوض کرد(البته اگر فکر کردیم چیزی را یافته ایم که آنها نیافته اند)
اگر قرار نیست چیزی را درست کنیم بهتر است خراب ترش نکنیم...


قانون اعداد بزرگ و استدلالهایی از این دست:
اصلا منظور از آوردن 700هزار نفر تایید آنها نیست و فقط این باعث می شود که با احتیاط بیشتری راجع به موضوعی که این طیف وسیع در آن عضوند صحبت کرد..آیا همه حقیقت یکجاست...شاید قسمتی از آن در اورکات و بخشی از آن در وبلاگ تو باشد....
گفتی از این 700هزار نفر میتوان در جاهای دیگری سراغ گرفت.اگر آن جاهای دیگر مورد تایید تو بود آیا می توان از این جمله که "هر امری مورد تایید همگان است باید در درستی اش شک کرد" استفاده کرد؟در این صورت"همگان " در جایی که تو تایید می کنی و هزاران نفر دیگر هم حضور دارند معنا ندارد؟(وبلاگ نویسی و...)کلمه همگان را میتوان به انحا مختلف تفسیر کرد

آن دخترک که ازتستیمونیال لذت میبرد ...آیا لذت بردن از لطف دیگران دارای مشکلی ساختاریست...بله این یک اصل است که هرجا از تو تعریف میکنند در همه کارهایت نگاهی دوباره بیانداز و اگر پس از این تعریف ها کسی در خلوت خود اندیشه نکرد این را خود او می فهمد و خودش و اگر نکند خود اشتباه میکند ولی چگونه می فهمیم که این انسانها اینگونه نیستند؟؟؟

آیا از ابراز احساسات انسانی به انسان دیگر که نه تو و نه من درون دل هیچ کدام را نمیدانیم تهوع آور است؟چرا باید از ابراز احساسات پاک دو انسان دچار تهوع شویم؟مگر تو یا من به تمام وجوه انسانها آگاهیم که اینگونه حکم به سطحی بودن آنها می دهیم؟
چند نفر از ما ارکاتی ها هنگام نوشتن آنرا برای بقیه مینویسیم..آیا می دانی اینها که مینوسند به فرد مورد اشاره توجه میکنند یا به آنها که آنرا می خوانند؟آیا اصلا نشان دادن یک خوبی به بقیه اشتباه است؟بله این ابراز محبت ها می تواند در جلوی چشم جمع نباشد ولی اگراینگونه نیست دلیلی بر تظاهر نیز نمی باشد یا سطحی نگری...


و در آخر اینکه گفته ای بر خلاف بسیاری از همراهانت هنوز با .......گونه ی انسانها در رابطه هستی...چند نکته:نمی دانم اگر انسانهایی که با تو در ارتباطند بفهمند که چگونه در نظر تو آنها پست هستند چه حالی میشوند..وقتی بفهمند که آنها را به گونه یک انسان پست نگاه می کنی چه عکس العملی نشان میدهند..همین قدر می دانم این یعنی کمی ریا و البته بیشتر از کمی...اگر آنها را اینگونه می بینی آیا من حق دارم بگویم که "تو با آنها رابطه داری تا از اینکه آنها به گونه ای هستند که تو نیستی احساس کمی رضایت کنی و البته که از بودن اینگونه انسانها زجر هم میکشی که میتوانی همین ها را با نداشتن رابطه هم بفهمی و شاید اینگونه به نظرت مطمئن میشوی"نه من اصلا این حق را به خودم نمی دهم...........
دوست من اینکه با عامه مردم نشست و برخاست نکنی جای افتخار نیست که اگر اینگونه می اندیشی بهتر است با همفکرانت رابطه داشته باشی که سنگین تر از این تحقیری نیست که فردی که با او رابطه داری بفهمد آنگونه میاندیشی.و آنها شاید وسیله ای بشوند برای تایید اندیشه هایت...
بله خط تمایز تو با بقیه همین گونه از انسانها هستند که گفتی پس به همین دلیل ساده آنها را پست نگو...حاضری با انسانی که برایش تو ارزشی نداری رابطه ظاهری داشته باشی؟؟
فرار از عامه کار زیاد سختی نیست مهم این است که به عامه نزدیک شوی که تو به گفته خودت شده ای ولی آنها را طور دیگری نگاه میکنی......دوست من اگر دست آنها را نمی گیری لااقل با آنها فاصله بگیر که اگر روزی فهمیدند چگونه نگاهشان میکنی در درون دره ای که هستند به چاهی از آن دره پرتاب نشوند....
بهتر است منظور خود را از واژه های پست و کلماتی از این دست را روشن تر بیان بکنی...
اگر برداشت اشتباهی از نوشته هایت شد شرمنده....


ممنون که باعث فکر کردن ما شدی.....

|

۱۳۸۳ دی ۲۲, سه‌شنبه


پاره جُستارها بر پاره پاره گفتارها
دوباره ای براورکات و دیگران-دوستان


جدیت در زندگی اصالت دارد.طرح ایده های اصیل در زندگی نیاز به جدیت دارد.اما زندگی چطور؟اصالت دارد؟!کجای بوی گند ِ این بازارچه این اصالت را به ذهن متبادر می کند؟زندگی از نوع اورکاتی،خانه هایی که با یک کلیک و بدون زحمت مایملک می شوند،نداشته هایی که داشته می شوند، آری شاید برای اشتراکیون اصالت داشته باشند!بی اصالتی ِ اصیل!

اورکات چیست؟ تفریح؟ بازی؟ سرگرمی؟شوخی؟ روسپی خانه؟ بنیاد ِ بسط ِ روابط ِ شل ِ انسانی؟ اشتراک یاب؟ صحنه ای که در آن همه برای هم دست می زنند؟ ادای احترام و صمیمیت توسط چسباندن ِ آگهی در معرض دید عموم توریستها و آنها که چوکشان در آنی از زیپ شلوارشان بیرون می جهد(Testimonials)؟تبلیغات چی ِ روابط کپک زده و عادت واره؟ تابلوی درج ِ افتخارات شخصی و فتوحات ِ اندیشه های ساعتی و توریستی؟ارتباط دهنده اعظم با گوشه های ناپیدا برای آنان که در ساده ترین ارتباطات وامانده اند؟اورکات چیست؟!

پیشترها در ژکان نوشته بودم:
هر امری که از سوی همگان تایید شود باید در درستی اش ،برازندگی و اصالتش شک کرد.نگاهی دقیقتر به زیبایی شناسی ِ هنری ِ توده،گوش ِ موسیقیایی ِ توده،شاخصهای ِ زندگی ِ توده،شادی وخوشیهای توده و در کل به مفاهیمی که از سوی خیل تایید می شود و مواجهه با آن در پارادایم ِ ژکانگی، مبین این حکم است.حتما می پرسید پس دموکراسی چه ؟!دموکراسی به مفهوم امروزی دروغی برای ارضای توده است،برای آرامش روان ِ چاق ِ توده ،حکومت اقلیت زیرک بر اکثریت احمق.نگاهی به ایالات متحده آمریکا و انتخابات اخیر آن بیاندازید تا بهتر مفهوم دموکراسی را دریابید.

در پاردایم ِ ما،جایگاهی برای قانون اعداد بزرگ وجود ندارد.تایید همگانی و گله وار هیچ معیار ِ ارزش گذاری ِ ما بر آنچه تایید می شود نیست،بل حتی معیار شک و تردید در ماهیت آن امر است.اینکه 700 هزار نفر یا بیشتر عضو اورکات هستند دلیل بر موجه بودن ِ آن است؟از این 700 هزاران در بخشهای زیاد دیگری نیز می توان سراغ گرفت.مهر تایید ِ حاصل از مشارکت ِ خیل بر سینه آنها هم نقش باید ببندد؟

هدف از نوشتن در مورد اورکات ریشه یابی و آسیب شناسی و ارائه یک تحلیل ِ جامعه شناسانه و علمی و ارائه راهکار نیست.من قصد نوشتن مقاله علمی ندارم. نوشتن در مورد ِ اورکات گزندگی ِ زهرآلود ِ نشتر ژکانگی بر پوست ِ صورتی ِ تهوع آور انبوهگی است و خوشا آنان که توان ِ هضم و یا نقد ِ این گزندگی را داشته باشند.در مورد گزندگی در نوشتار پیشترها در ژکان مفصل بحث کرده ایم.
دوست ِ عزیز،ویران سازی و به زمین کوبیدن در گاههایی بهترین رویکرد ممکن است اما نه برای آنان که خوابیده اند یا خود را به خواب زده اند.ژکانگی هیچگاه آنان را صلا نمی دهد.

دوست عزیز،زندگی ساده نیست و ایده های آن نیز نباید ساده انگارانه باشد.آنچه اکنون اینگونه می گذرد حاصل ِ همین ساده انگاریهاست:در روابط و دوستی های مرام- محور و تنهایی -گریزو اندیشه گا،در پدیده های ساده ای چون اورکات،در شخصیت های پوچ و بی اصالت و فارغ از جدیت،در خوشیهای ساعتی و نورانی،در گردشهای توریستی.

من نقد اورکات و بررسی همه جانبه آنرا نمی کنم.که آیا آنان که پشیمانند چه؟آنان که نیستند چطور؟آیا این بیش از حد سطحی نگری نیست که بگوییم آنان که در اورکات عضو نیستند از این معرکه وارسته اند؟!پس همه آنان که کامپیوتر ندارند از این گونه اند؟!چه کسی چنین ادعای مسخره ای خواهد کرد؟اگر کمی در خوانش جدیت به خرج دهید خواهید دید که من هیچگاه ساده سازی نکرده ام که همه افراد برای سکس به اورکات آمده اند.متن بطور واضحی استفاده کنندگان اورکات را جدا ساخته است، اینها که دیگر خوانش ِخود ِ خطوط ِ نوشته هستند،وای برخوانش نوشته های بین ِ خطوط.

من نوشته ام که دیدن این چیزها آزارم می دهد،و دیدن دوست ِ من به معنای تماشای یک ویترین نیست،به معنای نگریستن و اندیشیدن و قضاوت و پرسش از چرایی یک امر است.

هزاران خانه باید بازگردم به عقب اگر بخواهم تبیین کنم که چرا نقد ننوشته ام و به علل ِ کم مطالعه گی جوانان اشاره نکرده ام و تحلیل ِ علمی ارائه نداده ام!آری! فهم ِ رویکرد ژکانی و گزندکی در نوشتار!تهوع نیز هم!

کارکردهای غالب ِ اورکات چیزی جز آنچه به آن اشاره شد است؟پدیده ای با چنین ساختاری آیا کارکردی جز این خواهد یافت؟آنچه تا حدودی کارکرد ِ پدیده ای را مشخص می کند ساختار و ویژگیهایی است که آن پدیده صاحب آنهاست.اگر براستی نیاز به برقرای ارتباط و همفکری و اشتراک ایده ها بود آیا همان Group های ساده Yahoo کافی نبودند؟Forum های گونه گون بسنده نبودند؟ساختار ِ اورکات که در آن همه باید ببینند و بدانند که فرد در چه جاهایی عضو است،چه دوستانی دارد،چه شکلی است،غذا چه می خورد،دوستانش در موردش چه فکر می کنند و... آیا جایی برای اشتراک اندیشه هاست؟جایی برای همفکری؟ دوست عزیز،باز هم می گویم:در مرداب تنها می توان لاشه یافت،شاید اما لاشه های خوش خط و خال!

دخترکی می گفت ما به این ابراز احساسات و علایق نیاز داریم{Testimonials}من از این ابراز علاقه و صمیمیت و محبت لذت می برم.کدامین ِ شما اما براستی حاضرید علاقه خود به پدر،مادر یا معشوق خویش را اعلامیه وار مکتوب کرده بر دیواری بچسبانید که در معرض دید ِ خیل است؟حتی بر دیوار اتاقی که تنها خودتان آنرا ببینید؟آیا با تماشای هرباره آن حالت تهوع نمی گیرید؟آری!آن چیزها که اصالتی داشته باشند خود را از معرکه بده بستانهای فرومایه دور نگاه می دارند.

براستی که یافتن ِ اینگونه همفکر و بدین سان احساس راحتی و رهایی کردن موضوعی بسیار خوب برای نوشتنهای پسین است.در این باره حتما خواهم نوشت.

و آری!تب اورکات خواهد خوابید.و اینکه هنوز در هر دقیقه چهل نفر به وبلاگ نویس ها اضافه می شوند(که باید دید چه سهمی از آن مربوط به ایران است) و اینکه من هنوز در وبلاگ می نویسم دلیلی برای رد ِ این حرف نیست.من نوشتن را با تب ِ وبلاگ نویسی شروع نکردم که با از مد افتادنش هم تمام کنم.و آری!همه آنها که وبلاگ نویسی زمانی برایشان مد بود اینک بقول خودشان دچار یاس وبلاگی شده اند! و دیگر نمی نویسند،همانها که نوشتن در وبلاگ برایشان بر اساس انگیزه های اروتیک و بادکنک بازی و خودنمایی و نیاز به تایید دیگران شکل می گرفت{کاری ندارم که ریشه های این انگیزه ها در کجاست و امیدوارم در این نوشتار به دنبال ِ تحلیل آسیب شناسانه نگردید گرچه بسیار بر این علل واقفم که بر خلاف بسیاری از همراهانم همواره با مزخرف ترین و پست ترین و بیمایه ترین و متفاوت ترین گونه های انسانی در رابطه بوده ام و همواره به نظاره نشسته ام و هیچگاه خویشتن را از آنان جدا نکرده ام و چشم بسته حکم نداده ام،من از میان بستر ِ گرم خویش اینگونه حکم صادر نکرده ام دوست من}

همه چیز را می توان زیبا انگاشت.رنگ ِ صورتی ِ انبوهگی بر آن زد و برایش نماز ِ خیل به جا آورد.برای هر پدیده ای می توان کارکردهای مثبت و خوشگل تراشید.آنچه اما اینک بر ما عیان است بوی ِ گند ِ هرزگی ِ اورکات و اورکاتیون است.ما بیماران را ببخشایید.

|

۱۳۸۳ دی ۱۴, دوشنبه

اورکات بیماری زمانه ماست.یک کمدی-تراژدی عظیم.اورکات تفریح جوانکان ِ روان چاقی است که به دنبال اشتراک می گردند،اشتراک در چه؟!اخخخخ!باز هم اشتراکیون.
اورکات همه صورتکهای صورتی و زشت انبوهگی را با هم دارد.زمانی با دوستی در موردش صحبت می کردیم.معتقد بود که اورکات کارکردهای مثبتی نیز دارد:یافتن دوستان قدیمی،پیدا کردن اشتراکات فکری با دیگرانی ناشناس و بی چهره و آنگاه نزدیک شدن به آنها:دوست یابی{برای رابطه هایی که بوی گند ِ کپک زدگی و عادت وارگی شان به هواست نیاز به اینگونه دوست یابی ها هم هست،دوست من نمی دانست در مرداب نمی شود ماهی گرفت}. مسئله این است که کارکرد غالب این سیستم چیست؟بدین سان در نگریستن به هر پدیده ای می توان جنبه های مثبتی یافت.من اما کارکرد ِ غالب آنرا در نظر دارم،گو اینکه بر همان اندک کارکردکها هم ایراد دارم که فعلان بماند.
سخت است،آری!عضو نشدن در این دستگاه ِ روان گردان و بیمارگون دشوار است.همه آنان که روزی دشنامش می دادند اسیر تب و تابش شدند،اسیر ِ اشتراکاتش!روزی تب ِ اورکات هم خواهد خوابید،همانگونه که تب ِ وبلاگ نویسی و چت روم و ... خوابید.آنچه ماندنی باشد و اصالتی داشته باشد خود را از معرکه بده بستانهای فرومایه دور نگاه می دارد.آنگاه جوانکان ِ کاهل و تهی به دنبال ِ هرزه بازاری دیگر برای Dating و Business و Show offخواهند رفت.گمان می برید چرا جوانکان ایرانی دومین رتبه را در عضویت در اورکات دارند؟
بگذارید کمی به جنبه های متعالی تر(!) عضویت در اورکات بپردازم.آن جوانکانی که به دنبال دوست دختر و دوست پسر و سکس می گردند که بوی فاحشگی شان به هواست.اما چنانچه کمی قصد تفنن داشتید،روی یکی از عکسهای دخترکان ِ زیباروی موجود در اورکات کلیک کنید،نگاهی به Profile بیندازید،به دوستان و تراژدی تر از همه به Scrapbook وFans و جوانان ِ حشری که هرکدام با ترفندی بسیار کودنانه قصد دلبری دارند نگاهی بکنید.همانقدر که دیدن یک کودک فقیر از پا می اندازدم،همانقدر دیدن این چیزها آزارم می دهد.بگذارید یکی از این صفحات را با هم مرور کنیم:



About me: digaran baiad began
Here for: friends, dating men & women
Religion: Religious humanism!!!



دیندار ِ انسانگرا!چه از این بهتر؟آنسانگرایی آنهم از نوع Dating



Fashion: alternative, designer, smart, urban



منش:مدنی،شهری،زیرک،جلوه گر،طراح(؟!)،تناوبی
آری!اورکات حاصل منش بیمارگون شهری است،مدالی به سینه مفتخران مدنیت،حاصل میل به جلوه گری،هرزگی.منشی است تناوبی از یک موجود متناوب!



Living: alone
{Ready for FUCK! First priority: Loaded boys!}
Books: no book



این تازه نمونه صادق{شاید هم بیش از حد تهی} یک اورکاتی است.دیگری را دیدم با کمالاتی مشابه که در این بخش نوشته بود:چنین گفت زرتشت{جلویش هم نوشته بود"نیچه" که دیگر دلبرانی که به سراغش می آیند گمان نبرند کتابی درباره آیین زرتشتیان و اهورا مزدا می خواند و بی خیالش شوند}



Music: Pop\Classical\Dance\Alternative



Classic (?!) ،شاید آنهم حاصل منش ِ مدنی است.بقیه اما نگفته پیدابود.



TV shows: Tapesh\ZDF\Action



تپش برای تماشای آقای امیرقاسمی خوش تیپ،برای شوهای لس آنجلسی و شش و هشت،ZDF برای تبلیغات کرم و رژلب و شامپو و کرم دور چشم و دور ِ...، Action برای یک پایان مدنی و هالیوودی!



Movies: "The eye's wide shut"



آنهم بخاطر Tom Cruise و صحنه های لطیف سکسی و بازگشت موفقیت آمیز به آغوش ِ خانواده: فحشی بزرگ به استنلی کوبریک فقید و اثر استثنایی اش. رجوع کنید به no book



Cuisines: pizzzzzzzzzzzzzzaaaa



در Scrapbook ایشان را به امام زمان قسمشان داده بودند که آیا عکس ِ روی Profile مال ِ خودش است یا نه!بین علمای اورکات شبهه افتاده بود که عکس مال ِ یک بازیگر هالیوودی است .می ترسیدند موقع خودارضایی دچار تردید شوند!

اینک اما کارکرد متعالی تر و ژرف تراورکات!صورتکهای زشت انبوهه گی،افتخاراتی که ارقام رقم می زنند،مدالهایی که عناوین و نامها به ارمغان می آورند:
- هرچه تعداد Community هایی که فرد در آنها عضو است بیشتر باشد،هرچه تیترهاشان دهن پرکن تر،فیلسوف مآبانه تر و پرحجم تر باشد درجه اهمیت و طبقه اجتماعی فرد بالاتر می رود،در میان دوستانی که زمانی گمان می کردم می شناسمشان نام کامیونیتی هایی را دیدم که بسیار جالب بود: کامیونیتی افرادی که مطمئنم یک کتاب هم ازشان نخوانده اند،چیزهایی که اصلا در زندگی به آنها فکر هم نکرده اند،نمودش را در هیچیک از بخشهای زندگیشان نمی یابی،حتی در سطح.شاعرانی که حتی شعرهاشان را نمی توانند بخوانند،شاید حتی کتابهاشان را در دست هم نگرفته باشند.مطمئنم حتی نمی دانستند عکسهای روی برخی از آنها مال ِ چه کسی است!و عجب طرفه معجونی بود ترکیب این خانه های رنگی:هایدگر،سروش،ملکیان،مارکس،پرایزنر، سیاوش قمیشی ،کوبریک،قیصر،بهروز وثوقی،مسعود کیمیایی ،فری کثافت!،ادبیات نوین ایران،م مودب پور،شجریان،شهرام ناظری،...
دوستان گمان می کنند نام هرچیز را که شنیده باشند و یا پشت ویترین دیده باشند و یا تلفظش برایشان جالب باشد باید جزو کامیونیتی شان باشد.بماند که در خود این کامیونیتی ها چه برپاست،خصوصا آنهایی که Owner آنها یک جوانک ایرانی است.
- هرچه تعداد دوستان بیشتر باشد نشان از ارزشی بسیار بزرگ دارد،حتی بغال سرکوچه را هم اگر عضو باشد Add می کنند،دوستان و روابط زیاد نشان از شخصیتی جذاب،محبوب و دوست داشتنی دارد.
- و اما غم انگیزتر از همه Testimonials . مکانی برای لوس بازیهای جوانکان،برای حال پخش کردن،برای نشان دادن عمق شناخت و صمیمیت!برای تبلیغ یک انسان!
و اینک:الف- دال
عینیت ِ صداقت،با متانت،مودب،ساکت،Sensitive،سرزنده،شاداب،Active،باحال،ته ِ مرام،خراب ِ رفیق،اِند ِ مروت،فیلسوف،شاعر،نویسنده،ناقد
از دوستی با او بسیار لذت خواهید برد،حالشو ببرید،منم زودتر باهاش دوست شدم دلتون بسوزه!
محصولی از اورکات!
دینگ دینگ!

اورکات بیماری زمانه ماست،یک کمدی- تراژدی عظیم.








|
spacer