حنظلی spacer

spacer

spacer

۱۳۸۳ اسفند ۱۰, دوشنبه

بار دیگر شهری که دوست می داشتم



هلیا میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است.آنکس که غریب نیست،شاید که دوست نباشد.کسانی هستند که ما به آنها سلام می گوییم و ایشان به ما.آنها با ما گرد یک میز می نشینند،چای می خورند،می گویند و می خندند."شما" را به "تو" و "تو" را به هیچ بدل می کنند.آنها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند.می نشینند تا بنای تو فرو بریزد.می نشینند تا روز اندوه بزرگ.آنگاه فرارسنده نجات بخش هستند.آنچه بخواهی برای تو می آورند،حتی اگر زبان تو آنرا نخواسته باشد و سوگند می خورند در راه مهر،مرگ،چون نوشیدن یک فنجان چای سرد،کمرنج است.تو را نگین می کنند در میان حلقه گذشته هایشان.جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت.زمانی فداکاریها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه ای ضربه های تند توفان را تحمل می کند.آن توفان که تو را در میان گرفته است.آنها به مرگ و روزنامه ها می اندیشند.بر فراز گردابی که تو آخرین لحظه ها را در آن احساس می کنی می چرخند و فریاد می زنند:من!من!من!من!
باید ایشان را در آن لحظه دردناک باز شناسی.باید که وجودت در میان توده های مواج و جوشان سپاس معدوم شود.باید در گلدان کوچک دیدگان تو باغ بی پایان "هرگز از یاد نخواهم برد" بروید.آنگاه دستی از فنا تو را خواهد خرید.دستی که فریاد می کشد:من!من!من!
و نگاهی که تکرار می کند:من!
مگذار در میان حصار گذشته ها و اندرزها خاکسترت کنند.بر نزدیکترین کسان خویش آن زمان که مسیحا صفت بسوی تو می آیند،بشور!تمام آنها که دیوار میان ما بودند انتظار فروریختن عذابشان می داد.کسانی بودند که می خواستند آزمایش را بیازمایند.اما من از دادرسی دیگران بیزارم هلیا.در آن طلا که محک طلب کند شک است.شک چیزی به جای نمی گذارد.مهر آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن ،ضربه یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد.



آنچه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا برمی انگیزد "چیزی شدن" از دیدگاه آنهاست.آنها که می خواهند ما را در قالبهای فلزی خود جای دهند.آنها با اعداد کوچک به سوی ما حمله می کنند.آنها به صفر مطلقشان به جنگ با عمیق ترین و جاذب ترین رویاها می آیند و ما خردکنندگان جعبه های کوچک کفش هستیم.



آنها دوام محدود شادیهایشان را باور نمی کنند،آنها به لحظه های سنگین ندامت نمی اندیشند.برای کودکان ،مرگ سوغاتی است که تنها به پدربزرگ ها و مادربزرگ ها می رسد.



باز می گردم،همیشه باز می گردم.مرا تصدیق کنی یا انکار،مرا سرآغاز بپنداری یا پایان.من در پایان پایانها فرو نمی روم.مرا بشنوی یا نه،مرا جستجو کنی یا نکنی.من مرد خداحافظی همیشگی نیستم.باز می گردم،همیشه باز می گردم،من روان دائم یک دوست داشتن هستم.



بگذار آنچه از دست رفتنی است از دست برود.آهنگها تنهایی را تسکین می دهند.اما تسکین تنهایی،تسکین درد نیست.در میان بیگانه ها زیستن،در میان بی رنگی و صدا زیستن است.



از تمام دروازه ها آنی را باز بگذار که دروازه بانی ندارد و یک طرفه است بسوی درون و از تمام خنده ها آنی رابسِتای که جانشین گریستن شده است.

|

۱۳۸۳ اسفند ۴, سه‌شنبه


Winter Solstice- By Forest Stream- A Hanzali Translation



انقلاب ِ زمستان

فریبنده خنیایی زیبا و کوتاه
که باد را گلچین ِ حصار خویش می کند تا نغمه ای غریبانه سردهد.
در آسمان ِ گرفته و تیره،در میان ابرها
آنجا که همه با غنودن بیگانه اند
سایه ام،ماندنم را پژواک می دهد...شاید...
سرانجام دستی نیست که بازجویدت
و راهها در خواب از یکدیگر می گسلند
بی رویا،انباشته از یخ-بادها
از جایی که خواست ِ شناختش ندارم.
تنها لبخند بزن و ظهور طوفان را به نظاره بنشین

من بر امتداد ِ این روز ِ بی شفقت فانی ام
در هم شکسته ی ِ آرواره های پولادینش،منکوب شده در ردپایش
بی چهره اما با اراده
نظاره گر ِ این بارش ِ جاویدان
بر لبه ام اینک،تا که گامی بردارم بر مسیری که برگزیده ام

گمان بردی" نمی توانم پرواز کنم"
حال آنکه بنظرم بسیار ساده می رسد

رهایم کن
من اینسان برگزیده ام
من این روز را از سر می گیرم
با همه نفرت و نومیدی اش
که عاری از حیات است و بی رمق،که خاکستری است و بی بازگشت
که آخرین روز است در میان روزهای گمشده
در دوزخی که تنها دروغش منم
برای همیشه چون تو مدفونم
در انتظار تیغ ِ آفتاب
بر پیمایش ِ این شب ِ بی پایان

سرمای شب فزونی می یابد
چونان که نوید آمدن روز
چه پرهیبت است در اندوهش
در تابناکترین حضورش



|

۱۳۸۳ اسفند ۱, شنبه

پیش نویس:بعضی نوشته ها گویی هیچگاه کهنه نمی شوند.

طاقتم تمام شده بخدا حنظل!باید می نوشتم.گرچه صورت از دَمهای متعقنشان گردانیده ام ولی دامن از این کثافتکده تا دم مرگ نتوانم چیدن.گرچه توسن تفکر از گندابه های تعفنشان دور تاخته ام اما بوی گندشان جهانی را انباشته حنظل.گرچه حریم خلوتی ساخته ام دور از هیاهویشان اما از تجاوزهای گاه به گاهشان آسوده نخواهم ماند تا آن روز که حتما می آید و میدانمش. اندیشه سوزان و فرهنگ سپوزان،آنان که سختی تیشه جهل و عداوتشان بر ستبر- ریشه این مرز و بوم می آزمایند، اینک بر گذرگاهانند،دیرگاهیست مستقرند و مسلط.می دانی حنظل،من هزاران هزار حسین می شناسم.آنقدر که باید به رسم اینان تمام سال را برایشان سیاه بپوشی.تازه حسینهایی که من می شناسم را هیچکس نمی شناسد،کسی حتی آب دهان هم برویشان نمی اندازد از بس ریزند و ناپدید.آنها فریاد دادخواهیشان مانند آقا حسین به گوش کسی نرسیده،مظلومتشان ملتی را داغدار نکرده مگر خانواده هایشان آنهم اگر داشته اند.می دانی حنظل!می گویند تاریخ فرزند نااهلی است.حسین های من را تاریخ هم نمی شناسد،حسین هایی که من می شناسم در خماخم کثافتخانه های این تاریخ گم و گورند و مثله شده.حنظل، همیشه فکر می کرده ام که حسین بودن بی آنکه کسی بداند خیلی حسینی تر است ،نه؟!همیشه فکر می کرده ام قهرمانهای ناشناس بسا بیشتر قهرمانند و اینگونه با رهایی از بند ذهنهای صورتی انبوهه پاداش درخور را می گیرند.می دانی همینکه بازیچه ذهن و لقلقه زبان اینها نباشی خود نعمت بزرگی است،آنها تمام چیزهای با ارزش را به لجن می کشند،حتی آقا حسین خودشان را هم.می بینی اینروزها نوحه های سبک تکنو و راک را حنظل؟!می دانی تنها شبی که می توانند دخترها و پسرها تا نیمه شب بیرون باشند و مشغول برنامه های خودشان همین شبهاست؟!دیده ای چهره ها را گویی که به پارتی عظیمی می روند تنها با لباس فرم مشکی؟!دیده ای حتما چهره های آرایش کرده و موهای روغن زده را،دیده ای حتی این روزها دختران به اصطلاح خیابانی اما ایرانی راحت تر گوشه خیابان ها می ایستند،می دانی تمام لاتها و عرق خورها و کثافتها این چند روز می شوند قدیس و باکره؟!اشتباه نکنی حنظل!تقصیر از آنها نیست،از گردانه بندان و دیوارسازان است. جالب است حنظل،اینها خودشان خودشان را به لجن می کشند، بقول حافظ "حالی درون پرده بسی فتنه می رود،تا آن زمان که پرده برافتد چها کنند."تازه حنظل! من حسین هایی می شناسم که مورد تجاوز واقع شده اند،که شکنجه شده اند،که خانواده هایشان عمری خفت و خواری کشیده اند،که عمری تهمت و تحقیر و ناسزا شنیده اند،که عمری تشنه و گرسنه بوده اند.حسین هایی که من می شناسم هرروزشان کربلا بوده،تازه تفته تر و داغتر.حسین هایی که من می شناسم حتی بعد از جان دادن در راه آرمانهایشان لعن و نفرین هم شده اند،کوچک و خوار هم شده اند.حسین هایی که من می شناسم تدریجی مرده اند،تمام عمر در حال مردن و جان دادن درجایی بوده اند دهشتناکتر از کربلا،در کربلا مجلس سر اندازی بود و آنجا که من می شناسم جشن اندیشه سوزی ومجلس امید سپوزی ،حسین هایی که من شناختم کسی نه جدشان را می شناخته نه پدرشان را،72 یار که بماند، حتی یک نفر را هم در کنار نداشته اند،شمشیر و سپر و اسبشان هم تفکرشان بود که بر چار میخ کردند.تازه اینها که چیزی نیست حنظل،من می دانم هزاران هزار حسین دیگر هست که من هیچ نمی شناسم!بگذار اینبار هم به رسم عادتهای شبانه از مولانا بخوانم،ولی حنظل!قول بده،قول بده هنگام خواندن بلند بخوانی،نعره بزنی،حنجره بدرانی،قول بده حنظل!لااقل همسایه مان که می شنود.

روز عاشورا همه اهل حلب
باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم
ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا
شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان
کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره هاشان می رود در ویل و وشت
پر همی گردد همی صحرا و دشت
یک غریبی شاعری از ره رسید
روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر را بگذاشت و آن سو رای کرد
قصد جستجوی آن هیهای کرد
پرس پرسان می شد اندر افتقاد
چیست این غم،بر که این ماتم فتاد
این رئیس زفت باشد که بمرد
این چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او و القاب او شرحم دهید
که غریبم من،شما اهل دهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او
تا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم
تا از اینجا برگ و لالنگی(1)برم
آن یکی گفتش که تو دیوانه ای
تو نِه یی شیعه،عدو خانه ای
روز عاشورا نمی دانی که هست؟
ماتم جانی که از قرنی بهست
پیش مومن کی بود این قصه خوار
قدر عشق گوش،عشق گوشوار
پیش مومن ماتم آن پاک روح
شهره تر باشد ز صد توفان نوح
گفت آری لیک کو دور یزید؟!
کِی بُدَست این غم،چه دیر اینجا رسید!
چشم کوران آن خسارت را بدید
گوش کران آن حکایت را شنید
خفته بودستیت تا اکنون شما؟
که کنون جامه دریدیت از عزای
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زان که بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست
جامه چه درانیم و چون خاییم دست؟
چونکه ایشان خسرو دین بوده اند
وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادُروان دولت تاختند
کُنده و زنجیر را انداختند
روز ملکست و گه شاهنشهی
گر تو یک ذره از ایشان آگهی
ور نِه ای آگه برو بر خود گری
زانکه در انکار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمی بیند جز این خاک کُهُن
ور همی بیند ،چرا نبود دلیر؟
پشتدار و جان سپار و چشم سیر
در رُخت کو از مِی دین فرخی؟
گر بدیدی بحر،کو کف سَخی(2)؟
آنکه جو دید آب را نکند دریغ
خاصه آن کو دید آن دریا و میغ
(1)طعامی که مردم فقیر از مهمانیها با خود ببرند
(2)بخشنده،کریم

|
spacer