حنظلی spacer

spacer

spacer

۱۳۸۶ شهریور ۶, سه‌شنبه

تکه ابری خاطر آسمان را برآشفته بود، کمی آنسویتر خون بازی خورشید بود با بی انتهای افق،آنسوی تر سرزمینهایی بود وسیع، کویری اما با باریکه های یخ، سراسر سیاه به چشمانی که از بالا می نگریستند.
بالای ابرها که هستی بانو دیگر حدیث آفتاب و باران نیست، دیگر غصه روزهای ابری و آفتابی نیست، یا ملحفه مخملین ابر است بر قامت خاک یا آسمان بی لک و حکم ارتفاع.
هر بار که بسوی خانه می روم چیزی از درون نهیب می زند. غمی که سرک می کشد، غمی که به حیرتم می اندازد، فکر می کنم حالا که بعد از مدتها انتظار به دیدار عزیزترینانم می روم چرا همچنان همان حس گنگ و غریب دوری در درونم زبانه می کشد، در راه قربت این غربت نمی دانم از برای چیست.


Coffee or tea
Red wine pelase
Sorry
Red wine, red wine please

جانم گویی هوس دیدار دیگر دارد، دیداری که میسر نمی شود مگر با چکیدن. پلکهایم سنگین است، سودای خواب دارم بانو که بیداریش در ناکجایی است که کس از کس نمی شناسم. سودای سفر دارم بانو، سفر به انتهای خویش. ملحفه سفید ابر پیکر زمین را پوشانده، تا چشم کار می کند سپیدی مخملین نازکی است. خورشید فروتر می رود همچون دشنه ای بر پیکره ای خفته بر بالین خاک. خورشید فروتر می رود و خون بر اورنگ آسمان می پراکند.
ما گویی هیچگاه نمی رسیم بانو، ما همیشه مسافران ِ ترانزیتیم.

|
spacer