حنظلی spacer

spacer

spacer

۱۳۸۴ مرداد ۳, دوشنبه

داشتم غرق می شدم.
پدر در خواب ضجه می زد،خوابی هزار باره را دوره می کرد.
مادر با وحشت از خواب پرید.
کفشهایم سنگین بود.
برهنه نبودم و داشتم غرق می شدم.
سنگها صاف بودند و خیس ِ نفرت،برهنه و تیز.
سرمای آب بر سرمای پیکرم درنگی کرد،بر پوستم لغزید و ایستاد.
در ننوردیده بود هنوز که واپس کشید.
جورابهایشان را پایشان کردند.
فتح می کردم یک یک فتوحاتشان را و آنها تمرین فاتحه می کردند.
شما هم که همیشه آنجایید، از روی ارقام شناختم تان.
تقصیر از من نبود،کفشهایم سنگین بودند.
تقصیر از شما نبود،دستاویزی نبود.
همینقدر کوتاه بود،خودم هم باورم نشد.

|
spacer