حنظلی spacer

spacer

spacer

۱۳۸۳ مهر ۸, چهارشنبه

شعر می خوانم،شعری که بسیار دوست دارمش.شعری که در کج و پیچ روزهای سخت زمستانی زندگی ام سرودم،آن زمان که داشته هایم و اندیشه هایم دگر شدند.آن روزها که بسیار سخت گذشتند و نوید روزهایی سخت تر را دادند.قرار نبود که این راه آسان باشد و نمی خواستم که باشد.
بازمصلوب را پیشتر در ژکان هم نوشته ام.باز مصلوب به خوبی جذبه شعرهای اخوان در من را می نمایاند.بازمصلوب گویای بخش عظیمی از اندیشه من،زندگی من،درونیات و حالات من و در یک کلام مَنیَت من است.






من آنجا از پَسا پشتِ زلال روشن چشمم
همان چشمی که با آن می زدودم بار سنگین وجودم را
و بودم را،نبودم را
من آنجا از پس ِ تاریکِ آن روزان ِ وهم انگیز
میان ازدحام ِ پوچ ِ آن کوچ ِ خیال انگیز
میان زهرخند طعنه و تسخیر جانفرسای ایمانم
میان آدمکهایی و بت هایی
که با سرپنجه ی کور قضاوتْ شان
خراشیدند تصویرِ بی بدیل و ناب بودن را
و خواییدند تنهایی و شادی و لذت را

من آنجا نیک می دیدم که در میدان
در آن گهگاهِ نفرت زای ِ دردافزان
منم بر چارمیخ ِ کهنه و هرزِ حماقتْ شان
به جرم آنکه مجنونم
و اندک ذره ای بود از شرابی ناب در خونم
و می جستم بیابم مرهمی،رَستن رَها از بند اکنونم
منم اکنون گرفتار چنان بندی به دستانم
گرفتار چنان باری،چنان ماری
که در خلوتگهِ قدسی ِ محرابم
عمودان بر صلیبِ رسته در خاکم،همان پاکم
کماکان زهر و خون در جام،
اشکانم
زلالی را تو گویی رنگ نفرت می زند انگار
و آن شورابهای همچو مردابِ تاملْ شان
و آن چشمان ِ بی نور و فروغ ِ سنگدلْ شان
فزون می داشت استسقای ِ بی پایان ِ روحم را
و می کاهید دم ِ گرم ِ اهورای ِ درونم را

من اما هیمه ها از بهر آن آتش مهیا کرده بودم،های!

ولی آنان به جرم هیمه ها،آن پینه ها را بر دو دستانم
به میخ اندر دریدند و به خون اندر نشاندند
و من خوشحال،
زِ شوق و شور مالامال!
که اینک بندی از بند ِ وجودم رسته بود انگار

و با هر ضربه پتک حماقتْ شان
فشارِ موج ِ خون در بطن قلبم خسته بود انگار

نفهمیدم،ندانستم،نمی دیدم که بعد از آن
چه شد آن زخمهای کهنه بر دستان
همان دستان ِ خون افشان
همان خونی که بود اندر پی رگهای پُر عَطْشان
مرا گویی رُبود افسون خوابی یا که رویایی
مرا گویی زُدود از هرچه زشتی بود و زیبایی
صدای ساز وآوازی بگوش آمد
که مِی اندر سبو رگ زد، به جوش آمد
همه مستیشْ هوش آمد
مرا هر ذره گوش آمد
دل اندر سینه نتپید و خموش آمد
ندایی بود کاینسان در خروش آمد:
تو اینجا در پی افسانه می گردی؟!
همه کورند و نابینا
تو اما در پی مشعل، برای جستن میخانه می گردی؟!
میان این همه عاقل!
تو چون دیوانه ای کاندر پی دیوانه می گردی

بدان اینجا کسی هرگز چراغی بر نخواهد کرد
قبای ژنده و پوسیده ی ما نیز
به رخت آویزاینها سر نخواهد کرد


من آنجا نیک دانستم که هرگز باز نایم سوی آن میدان
میان آن کویر خشک و جانفرسان
میان سایه های کوته و سوزان
میان گله های بی سگ و چوپان

مرا اما چنان آن نغمه در جوش و خروش آورد
که فریادی درونم خَست و هستی را به هوش آورد:
زخمه بزن،زخمه بزن
چاه مرا نیست رَسَن
من بُن ِ چَه،چَه بُن ِ من
کو که بگردد پی من؟

|
spacer