حنظل میوه ای است بسیار تلخ، به شکل هندوانه بسیار کوچک، در جاهای خشک می روید و مصرف دارویی دارد. حنظلی اگر وجهی مشترکی میان دنیاهامان بود، شاید واژه ها یادآورد ِ برخی تصویرها باشند و تصویرها یادآوردِ برخی مفاهیم، ورنه بیشتر مشتی خزعبلات و هذیان را می مانند که هیچ مفهومی ندارند آرشیو پیشین September2004 October2004 November2004 December2004 January2005 February2005 March2005 April2005 May2005 June2005 July2005 ... March2006 April2006 May2006 June2006 July2006 August2006 September2006 October2006 November2006 December2006 January2007 February2007 March2007 April2007 May2007 ... August2007 September2007 October2007 November2007 December2007 January2008 February2008 March2008 April2008 May2008 June2008 July2008 |
![]() |
۱۳۸۶ آذر ۲۴, شنبه
نوشتن سخت شده است برایم. مهم نیست و نخواهم شمرد دلایلش را. یعنی اول داشتم می نوشتم که دلایلش چه هستند اما خوب چه اهمیت دارد که چرا سخت شده است. اصلا چه اهمیت دارد عنوان کردن این گذاره که نوشتن برایم سخت شده است. می بینی! برای همین است که سخت شده است. ۱۳۸۶ آذر ۲۲, پنجشنبه
ویتگنشتاین در اشارات فلسفی نوشت: "من متوجه شده ام که ناپدید شدن یک فرهنگ، به معنای ناپدید شدن ارزشهای انسانی نیست، بل خیلی ساده معنایش ناپدید شدن ابزار خاصی در بیان این ارزشهاست. با این همه، این حقیقت به جای خود باقی است که من هیچ علاقه ای به تمدن موجود اروپایی ندارم، و اهدافش را درک نمی کنم، اگر اساسا هدفی داشته باشد. پس من برای کسانی می نویسم که در گوشه و کنار سیاره پراکنده اند." اینها اما همه پیش از آشویتس و بوخن والد بود. بعدتر، پس از آشویتس و هیروشیما، آدورنو در دیالکتیک منفی نوشت: "تاریخ جهانی باید ساخته و انکار شود. پس از فاجعه هایی که رخ دادند، و در برابر آنهمه فاجعه که در راهند، وقیحانه خواهد بود که بگوییم طرحی برای جهانی بهتر در تاریخ وجود دارد، و پاره های آنرا به هم می پیوندد...تاریخ انسانی حرکتی از وحشی گری به سوی انسان گرایی نیست، بل حرکتی است از تیر و کمان به بمب مگاتونی." گویی آدورنو بهتر از خردباوران نقادی چون پوپر گوهر دوران مدرن را شناخته بود و از مجرای خرد باوری به جامعه باز و دموکراسی نمی اندیشید. و می دانست که این "عادلانه ترین و مساوات گراترین جامعه ی تاریخ" را قانون سود طلبی اداره می کند. پس نویس: چیزی خواندم، دلم را برآشفت. خواستم چیزی بنویسم در بابش که این آمد. نوش!
|
![]() |
ژکان
گنجینه
-Memento
|