حنظل میوه ای است بسیار تلخ، به شکل هندوانه بسیار کوچک، در جاهای خشک می روید و مصرف دارویی دارد. حنظلی اگر وجهی مشترکی میان دنیاهامان بود، شاید واژه ها یادآورد ِ برخی تصویرها باشند و تصویرها یادآوردِ برخی مفاهیم، ورنه بیشتر مشتی خزعبلات و هذیان را می مانند که هیچ مفهومی ندارند آرشیو پیشین September2004 October2004 November2004 December2004 January2005 February2005 March2005 April2005 May2005 June2005 July2005 ... March2006 April2006 May2006 June2006 July2006 August2006 September2006 October2006 November2006 December2006 January2007 February2007 March2007 April2007 May2007 ... August2007 September2007 October2007 November2007 December2007 January2008 February2008 March2008 April2008 May2008 June2008 July2008 |
![]() |
۱۳۸۵ آبان ۲۹, دوشنبه
کاش آنگونه که ابلیس را به قضاوت نشستی آدمیان را... آیا نه،یکی نه بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد؟ من تنها فریاد زدم نه.من از فرو رفتن تن زدم. صدایی بودم من،شکلی میان اشکال،و معنایی یافتم. من بودم،و شدم نه زان گونه که غنچه ای ،گلی یا ریشه ای که جوانه ای یا یکی دانه که جنگلی راست بدان گونه که عامی مردی،شهیدی من بینوا بندگکی سربراه نبودم و راه بهشت مینوی من بزرو ِ طوع و خاکساری نبود مرا دیگر گونه خدایی می بایست شایسته آفرینه ای که نواله ناگزیر راگردن کج نمی کند و خدایی دیگر گونه آفریدم. من از قضاوت کور دیگران بیزارم.مرا آن سنجه های هرزه و معیوب کابوس دهشتناک شبهایم است. ابلیس، سر بر آن آستان نسایید چون بر آن معتقد نبود،چون گوسفندوار اطاعت نمی کرد،من بر آن قدرت پس زدن و جسارت،من بر آن فکر سرکش طغیان گر،من بر آن فریاد زدن که "نه،نمی خواهم"،من بر آن سرپیچی آگاهانه، نفرین نمی کنم اگر ستایش. ابلیس را خودبزرگ بین و حسود و مرتد و ملحد خواندند و به چشم دیدی که این آیین که تو بنا نهادی در کارگاهت، در تاریخ هزار بار تکرار شد.هزاران ابلیس آفریدند و به سنگ ناحق تکفیر کشتند و سوختند و قضاوت کردند بر آن مسندهای رنگارنگ خدایی. ابلیس را راندی و هرچه هرزگی کردند بر دوش او سنگینی کرد،ابلیس می دانست که آن بنده که تو آفریدی و از او تعظیم خواستی هزار بار آنچه او نکرد را به جا خواهد آورد و آنچه او کرد را فراموش خواهد کرد و به فراموشخانه خواهد سپرد.تو عَبد می خواستی و ابلیس سر باز زد از آن و آشکارا چشم در چشم گفتت که " نمی کنم" و آنان که عَبد تواند هزار بار سر بر خاک می سایند و در نهان می کنند آنچه ابلیس آشکارا کرد. بحث بر سر خاک و آتش نیست،بر سر آن نظام یکسویه ای است که تو" اختیار" خواندیَش،بر سر ان کارخانه که اندیشه متفاوت نمی پذیرفت،بر سر آن رابطه های طولی است،آن رابطه ها که در طول همند نه در عرض هم.و دیدی که همه زورگویان و قاصبان و کثافتهای تاریخ در طول انسانهای ساده و سالم قرار گرفتند و دیدی که زور و هرزگی در طول اندیشه و تفکر ایستاد و راهش را سد کرد و دیدی گرچه همیشه آب باریکه ها جاری می شوند اما هزاران اندیشه و فکر را پیراهن اهریمن و ابلیس و شیطان پوشاندند و گردن زدند. چون تو قرار گذاشتی که آنان که در طولند فرمان برانند و باقی چون بز اخوَش سر بجنبانند، تو اولین سنگ بنا را نهادی . حسادت و کینه و خوربرتربینی کجا کسی را اینچنین جسارت می بخشد که آشکارا در برابر چنین نظامی قد علم کند و آشکارا فریاد کند: " نه". حسودان و کینه توزان که همه در پستوهای هزارتوی دغل بازیهاشان پنهانند و در عیان همه سر بر آستان می نهند.آن چه ابلیس کرد را حسادت و کینه دستمایه نشد که اینان اسبان چنین میدانی نیستند و گوی در این میان نتوانند غلتاند.آنچه ابلیس کرد و تو با اشارتی پس زدی جسارتی بود که از عقیده او سرچشمه گرفت،عقیده ای که بر سر آن اندیشیده بود.اندیشه ای که جزم اندیشی و ترس و تشویش از بارگاه الهی تغییرش نداد،ابلیس چون دیگر خادمان بارگاه گوسفندوار سر بر آستان نسایید بی آنکه بدانند چه می کنند و چرا.ابلیس از قهر جبارانه نترسید و می دانی که اگر حسادت و کینه و غرور درونش را می خلید هیچگاه اینچنین جسارت نمی یافت که سرپیچی کند و از آن مقام رانده شود.اینرا خوب می دانی، نه؟ اما آنچه ابلیس کرد را نباید با خدایی چنین می کرد که کرده او دیگر خدایی باقی نمی گذاشت.در مقام الهی جا برای بحث و جدل نیست،رابطه ها در طول همند،صدایی می شنوی،گوش می کنی،انجام می دهی،تمام. باد تا فانوس شیطان را برآویزم...
|
![]() |
ژکان
گنجینه
-Memento
|