حنظلی spacer

spacer

spacer

۱۳۸۶ اسفند ۲۶, یکشنبه

دستهایت می لرزد بانو، خط خط ِ چهره ات تشویش است و اضطراب. خطها را یک به یک مرور می کنم، هزار بار خوانده ام چیزهایی و پاره ایش در خاطرم نمانده و این خطها را که نگاه می کنم همه را گویی نخوانده از برم، چشمهایم را هم که بگیرند بانو چینها را می شناسم حتی اگر ابروها را به زیر بکشی تا نخوانمت بانو. گذشته ای را که به خون دل آنها وصلند و گریه هایی که هیچگاه بغضهای فروخورده دوام نبخشیدند مثل خاطره سفرهای توریستی نیست که بتوان در کنار منظری زیباتر و خیره کننده تر جای گذاشت و گذشت. بارها گفته ام بانو که من تا این داستان به انجام نرسانم پرسه های تکراری ام تمام نمی شوند، بگذار تکرار کنم تک تک این خطها را و تسخر بزنند که درجا می زنم، بگذار این داستان هزارباره را باز ورق بزنیم و تو ماتت ببرد که من چه خوب یادم مانده، تو بگویی که بگذریم و من که بمانیم، که آنچه پیش روست بخشی از من و تو نیست. حدیث تکرار همیشه حدیث کهنگی نیست بانو و آنکه ندای تجدد و تولد سر می دهد همیشه پیامدار طراوت و پویندگی زمانه نیست. من به تو عادت نکرده ام بانو، داستان ِ تکرار ما داستان ماندگی و کهنگی عادتها نیست، داستان فرار از چیزهای متفاوت نیست، داستان به خویش بالیدن نه، که از خویش بالیدن است، از خویش رستن و جوانه زدن. من چون کاجهای سبز حاشیه خیابانها مرد تمامی فصول نیستم بانو و از اقرار این هیچ ابایی که نداشته ام هیچ گاه گاه اصرار هم بر آن ورزیده ام. یادت هست که خیلی پیشترها، انگاه که تازه شروع داستانهای هذیان واره بود و هنوز کابوسها و تصویرهای خاکستری در گستره خوابهایم رژه نمی رفتند، آن روزها یکبار نوشتم که حدیث فصلها در قاموس ما افسانه ای بیش نیست که ما تنها بر امتداد زمستانیم. گفتمت که حدیث تکرار همیشه حدیث روزمره گی و روزمرگی نیست، حدیث توریستهای شال و کلاه کرده برای تماشای ویترینها و خط افق در غروب نیست، حدیث جبر است بر پیکره ماندن آنگاه که اصالت و آفرینش گویهای میدانند و ما مرکب نه به نمایش صحنه های پرچشم اما کاهل که به قصد مرگ و در پی اش می تازیم.پاسداشت ما از انسانیت، و از داشته هامان و ایمانمان به اصالت نه به شوق پاداش بود و نه از بیم مکافات. گرمای سالنها و رقص هیستیریک وعشوه گر اندامهای ملتهب در موج خوشیهای ساعتی تنها شوق دیوانه وار سرما را دامن می زد و تو می دانی بر سازه اش چیزی جز تب و هذیان متعاقب نبود. سرمای برون اما بانو جمود درون نبود که آبیاری می کردیم اندوه زار خاطر خود را با آن زلال ِ پاک ِ آتشخیز. این تنها تجربه ما نبود بانو، اگر از بازماندگان دیارهای سوزان بپرسی در پاسخت خواهند گفت که تنها علاج دوام در این گرمای مهوع اغذیه آتشین و گزنده ای است که خنکای درون را برایت به ارمغان آورد، اغذیه ای که به کام پرخوران ِ طعامهای شیرین میسر نمی افتد و حاصل همان بود که دیدیم، حاصل ان بود که طباخی دگر نبود که کمر به طبخی آتشین ببندد و دوامی دگر نبود برای مایانی که کاممان به شیرینی طرفه معجونشان تنها تلخ می شد. پس باز می بینی که شوق سرما و متعاقب هذیانهای مکرر داستان خوارج نبود که خروجی نیست در این پیکار بانو. داستان، داستان ترک دیاری بود که در آن دوامی نبود ما را که اشتهایی دگر داشتیم. و خواهندت گفت بانو چون دگر بار بپرسی بازماندگان این زمستان ِ تک فصل را که اینجا نیز شرط دوام باز همان نوشداروی آتشین است، و چه باک که به سنگ تکفیر برانند مستی مان را که ما دست بر گرمای هیمه درون داریم و کاممان شیرین ِ آتشین ترین و کهنه ترین باده ی تاریخ بشری است.
چینهای پیشانی زیبایت کرده اند بانو، و تشویش چهره ات و سرخی چشمانت را به حجاب نیازی نیست که تار و پود وجود ما را جز سرخی نقشی دگر نیست. همینجا کنارم بمان بانو، ما سالهاست که دیگر به هم محرمیم بی آنکه چشم به راه کودکی باشیم.
حدیث تکرار همیشه حدیث کهنگی نیست بانو!

|
spacer