حنظل میوه ای است بسیار تلخ، به شکل هندوانه بسیار کوچک، در جاهای خشک می روید و مصرف دارویی دارد. حنظلی اگر وجهی مشترکی میان دنیاهامان بود، شاید واژه ها یادآورد ِ برخی تصویرها باشند و تصویرها یادآوردِ برخی مفاهیم، ورنه بیشتر مشتی خزعبلات و هذیان را می مانند که هیچ مفهومی ندارند آرشیو پیشین September2004 October2004 November2004 December2004 January2005 February2005 March2005 April2005 May2005 June2005 July2005 ... March2006 April2006 May2006 June2006 July2006 August2006 September2006 October2006 November2006 December2006 January2007 February2007 March2007 April2007 May2007 ... August2007 September2007 October2007 November2007 December2007 January2008 February2008 March2008 April2008 May2008 June2008 July2008 |
![]() |
۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه
حنظلی هم تمام شد. می توانستم نوشتن را همین جا ادامه بدهم، که دستی به سر و رویش بکشم و تابلوی جدیدی سر درش بزنم. حنظلی اما برایم یادآورد ِ روزهایی است که دوست ندارم از خاطرم بروند، چرا که تکرار تصادفی ِ اخیر ِ بخشی از اتفاقات آن روزها برایم یادآوری کرد که نمی توان چیزهایی از این دست را به فراموشی سپرد. که فاصله و مکان و موقعیتهای متفاوتِ ناگزیر تنها ظاهر صحنه را عوض می کنند گویی، حرف ها و اداها و ژست ها را، وگرنه نقش ها همانند که بودند، .و آشکار می شوند وقتی که فاصله ها فرو می ریزند و موقعیت ها همان موقعیت های سابق می شوند. حنظلی را همانطور که شروع کردم رهایش می کنم. شاید روزی دوباره نوشتن در این جا معنی پیدا کرد. گرچه پل های پشت سر را معمولا خراب می کنم، این یکی را باید نگاه داشت اما. خانه جدید اینجاست. نگاه ِ برون بر درون. نگاه ِ برون ِ درون. نگاهِ برون از درون. ۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه
چیزی بی شک از خصلتهای متعارف انسانی در من دچار نقصان است. این تجربه ای است که بارها و بارها تکرار شده و گرچه از اولین باری که رخ داده تا اکنون چیزهای بسیاری در من تغییر کرده اما این حس مالیخولیایی همچنان به قوت روز اول یا شاید حتی به شدت بیشتری در من جریان دارد. گاه هایی که بیشتر از همیشه حس خارج بودن از جریان می کنم، حسی که آزاردهنده که نه اما به شدت هشداردهنده است، گاههایی که به شدت نیاز به تنهایی شخصی ام دارم، گاههایی است که دیگران را بطور معمول از لذت و خوشی داشتن جمع و تفریح و موسیقی و رقص و همدم سرشار می کند، و من آرام آرام تهی می شوم، صبرم کم می شود و بدنم آرام آرام کرخت می شود. یا به خنده های هیستریک ترسناکی که معنای بیرونی اش برای مخاطبم ظاهری متضاد دارد پناه می برم یا پیاله ای که همه را واگذار فراموشی و سرخوشی مستانه ای کنم که در حال هشیاری در تقلید نقشش به شدت ناتوان ام. خصلتهای بسیاری در من هست که هیچگاه نمی دانم آینده چگونه نقشی بر آنها می گذارد، و درنظر گرفتن امکان تغییرشان برایم کاری دشوار نیست، اما بعد از بارهای متعدد تجربه این حس جنونی که همیشه اتفاقا در گاههای خوشی های اینگونه به سراغم می آید، تقریبا باور دارم که توانایی زیستن این جنبه از زندگی متعارف انسانی را ندارم، که در احساس هرگونه خوشی در چنین گاههایی نا تنها عاجزم که حتی تمنایی کوچک برای احیای این حس ندارم. در چنین گاههایی تنها به اتاقم فکر می کنم، به موسیقی که باید در خود جاری کنم تا همه سختی هایم را بزداید، و نگاه می کنم. نگاهم اما بر روی رقص زیبای فلان بانو نمی افتد نمی دانم چرا، یا روی چهره خوش تیپ فلان آقا. نگاهم از روی همه این تصویرها سر می خورد روی چهره دخترکی که لیوانها و بشقابها را روی هم می گذارد، که ریخت و پاشهای ما را جمع می کند. نمی دانم از این شادی و خوشی فراگیر و مهیج چرا چیزی به او رخنه نمی کند که نگاهش اینچنین مات مانده. به نورهای رنگارنگی که روی زمین براق انعکاس داشتند نگاه می کردم، دوستی بعدا گفت که فلانی زیر همین نورهای رنگارنگ به نظرش چقدر جذاب آمده، و من فکر کردم که دقیقا در همان لحظه ای که او برایم تعریف کرده من هم فلانی را نگاه می کرده ام و چقدر نگاهش برایم خالی از چیزی بود که زمانی گمان کرده بودم هست، و چقدر فلانی برایم غیر جذاب آمده. من اما گویی درگیر سوژه نگاه غیر انسانی اش بوده ام و او درگیر ابژه صورتش. ۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه
پیش نویس: لابه لای پوشه های خاک نخورده و صاف الکترونیکی بود، باشد اینجا تا عزمی جزم شود و بروم خانه جدید به زودی. ۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه
پیش نویس: در عالم خدا، هیچ چیز صعب تر از تحمل مُحال نیست. مثلا تو کتابی خوانده باشی و تصحیح و درست و معرب کرده، یکی پهلوی تو نشسته است و آن کتاب را کژ می خواند. هیچ توانی آنرا تحمل کردن؟ ممکن نیست. و اگر آنرا نخوانده باشی، تو را تفاوت نکند – اگر خواهی کژ خواند و اگر راست، چون تو کژ از راست تمیز نکرده ای ( مقالات مولانا – فیه ما فیه) قضاوت دیگری را، در گاههایی که بلند است و جدی، در گاههایی که گزنده است و نشانه رونده، در گاههایی که پرسشگر است و ویران کننده شماتت می کنند. توجیهات بسیار مشابه اند: انسان بزرگوار کسی است که قضاوت نکند، کسی است که دیگران را آنطور که هستند بپذیرد، زیرا که صحبت همه از تفاوت است و هیچ ایده ای بر ایده دیگر برتری ندارد. که درست و غلط، زیبنده و نازیبنده، سطحی و غیرسطحی، اصیل و قلابی، شگرف و محقر، همه نسبی اند.که انسانها آزادند و باید به این آزادی احترام گذاشت چراکه همه ما به دنبال دموکراسی هستیم و آزاد اندیشی. قضاوت نکردن این مدعیان آزاد اندیشی و نسبی گرایی اما آیا حاصل پختگی این ایده است؟ حاصل مشاهده کردن و دریافتن تفاوتها و آنگاه کام برگرفتن به حکم اینکه انسانها تنها متفاوتند؟و یا حاصل کاهلی نگاه پرسشگر است؟ حاصل کژی و بی بضاعتی سنجه هایی که همه چیز را یکسان می سنجند و عقیم از طرح تردیدی که پرسش از چرایی می کند، به سهولت و ایمنی خنثی بودن و سهل انگاشتن پناه می برد، به تصویر اغواکننده انسان ِ متمدنی که پذیرا است و کسی را نمی رنجاند، و به همه چیز به دیده احترام می نگرد. اما حتی این انسانهای متمدن ِ پذیرا هم در بزنگاههایی عنان از کف می دهند، و این سوال در تمنای پاسخ می ماند که آیا پیشتر هم می دیدند و دم در می کشیدند؟ و یا اینک که شکافها اینقدر عمیق شده اند و سهل برای دیده شدن، و تفاوت ها دایره اعتقاد و باورهای مقدسشان را به آشوب می کشند، دیگر گاه گاهِ خاموش نشستن نیست که اینک جهادی بزرگ در راه است؟! قضاوت کردن برای من به نوعی متهورانه است، چراکه در جریان قضاوت، اندیشه قضاوت کننده هم از گزند گی و پویایی مصون نمی ماند. به چالش کشیدن نگرشی بدون به چالش کشیده شدن قضاوت کننده ممکن نیست (مگر آنکه غرولند کردنهای خاله زنکی و دخترانه را هم در زمره قضاوت کردن جمع بزنیم). البته این پویایی و گزندگی شاید تنومندی این را ندارد که اندیشه قضاوت کننده را همچون برسازه ی ِگفتگویی دو سویه آبستن کند، و گرچه قضاوت کننده در مقام تبیین، به قول لکان نسبت به حقیقت میل پنهان خویش ناآگاه است، اما فی الواقع این فقدان شناخت که برسازنده سوژه است به نوعی به بازشناخت و نقد درونی ایده قضاوت منتهی می شود. ۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه| ۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه
نوشتن (هم) یعنی انزوا
توی استودیوی رادیویی ِ کوچک و دنج دانشگاه نشسته بودم. قرار بود یک ساعت موزیک پخش کنم و چیزی آماده نکرده بودم. گفتم به خودم که می رم و از روی یوتیوب بصورت زنده پخش می کنم، همینطور که داره یکی پخش می شه می گردم و آهنگ بعدی رو پیدا می کنم، انقدر کارهای خوب توی ذهنم بود که بتونم این کار رو برای چند ساعت ادامه بدم. همینطور که داشت یه کار از نامجو پخش می شد یه ویدئو پیدا کردم از شاملو: یک مصاحبه کوتاه. یک جا مصاحبه کننده از شاملو می پرسه چی شد که شعر رو انتخاب کردی؟ شاملو در پاسخ جمله ای گفت که انتهاش مثل پتک تو سرم صدا داد. جمله این بود: من توی خانواده ای به دنیا اومدم که به شدت تنهایی کشیدم به دلیل اینکه هیچ هم سخنی نداشتم، حتی در عالم بچه گی در عوالم نمی دونم پنج و شیش و هفت و ده سالگی من هیچ هم سخنی نداشتم، هیچ هم ذائقه ای نداشتم و در نتیجه سوال می گردم بی جواب می موند، حرف می زدم بدون شنونده می موند. خب ما باید با خودمون حرف بزنیم وقتی هیچ هم زبانی گیر نمی یاریم، هیچ هم سخنی، همدلی، همراهی، هم ذائقه ای گیر نمی یاریم ناچار می شیم با خودمون حرف بزنیم، یعنی اولین قدمها رو به طرف جنون بر می داریم. مصاحبه کننده میگه: ولی جنون مقدسیه ! شاملو میگه: خب ممکنه مقدس باشه و ممکن هم هست کاملا منحرف کننده باشه و سر از دارالمجانین درآوردنده! آهنگ نامجو تمام شده بود و من خیره به مونیتور کامپیوتر خشکم زده بود. بعضی واژه ها گویی از جنس چیزی دیگه است، چیزی رو در درونت لمس می کنه و می گذره، یک اشاره کوچک که تنهات می ذاره با هجوم هزار تصویر و فکر و خاطره، اسم این حالت رو گذاشتم "دچار شدن". نوشتن برای من حاصل همون گام زدن به سمت جنونه، جنونی که هنوز نمی دونم مقدسه یا سر از دارالمجانین در آورنده. شاید هم مقدس و سر از دارالمجانین در آورنده! ۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه
پیش نویس:
|
هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش ... چون احوال عاشقان نویسم نشاید، چون احوال عاقلان نویسم نشاید، هرچه نویسم هم نشاید، و اگر هیچ ننویسم هم نشاید، و اگر گویم نشاید، و اگر خاموش گردم هم نشاید و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید... رساله عشق / عین القضاة حالم بد بود، همه چیزهایی که با هم به هم می گفتیم، که صحبت می کردیم اما گویی از پیش توافق کرده باشیم که بگوییم، همه اش در ذهنم بود، گوشه ای آرام کز کرده بود، در همان فراموشخانه سترگی که اگر نبود تا بحال شاید جنون از پا در می آوردم. آرام آرام به نهایتی دهشتناک میل می کردیم. شاید کمتر از نیم ساعت طول کشید. پیامبری بدشگون در من حلول می کرد، پیامبری که پیامش همه سراسر بی ایمانی بود. دست هایم رعشه داشت، کمتر خودم را اینگونه مستاصل یافته بودم. دلیلش این بود: اینبار خودم با صدای بلند برای خودم فاش می کردم، آرام آرام خودم را به انتها می کشیدم. اینبار دیگرانی نبودند که ناخواسته برایم صحنه ای بسازند یا موقعیتی که دچارم کند، که یادم بیاورد دوباره، که حس تهوع بیاید و بی تابم کند. مواجهه ای نبود دیگر، نمی شد تلخ خند زد، نمی شد تندی کرد، نمی شد فریاد زد، نمی شد متهم کرد یا متهم شد، نمی شد برافروخته شد، بلند شد و ترک کرد. تیری نبود که بگسترانی تا شاید حتی به خیالی واهی سرحداتت را کمی پس بگیری. شطرنج خودم بود با خودم، با مهره هایی که همه سیاه بودند، و پیاده. بازی مشخص بود، چون پایان یافته بود، چون که آغازی نداشت! آغاز و پایان وقتی معنا دارند که طرحی در میان باشد، طرحی که سمت و سویی داشته باشد. سمت و سو وقتی معنا دارند که معیاری باشد، که بشود بر اساس اش جهت تعریف کرد، هرچند نسبی، هرچند انتزاعی. در گستره ای که همه پیاده اند، یک رنگ اند، رژه می روند، عبور می کنند، می گذرند، تنها چیزی که پایان می یابد، که از معنا تهی می شود، معنایی که گستره تعریفش می کند، دیوانه ای است که در پی در انداختن طرحی است. اینها خب هیچکدام که کشف جدیدی نبود! کشف جدید این بود: اینها وقتی مشاهده می شوند، وقتی تحمیل می شوند، وقتی ابراز می شوند، حسی از رویارویی هست، حسی از حرکت، حسی از رفتن و نرسیدن، حسی تلخ اما گوارا. معنایی هست که فرای گستره تعریف می شود، فرای بودنی که مشاهده می کنی، فرای بودنی که تحمیل می کند. اما وقتی خودت، با خودت، از خودت، به خودت می گویی، با صدایی بلند، آنوقت حسی هست که مثل هیچکدام از حس های بالا نیست، حسی که نمی توان گفت چه هست، می توان گفت که چه نیست! حسی که با من بود آن شب، تا وقتی که پلکهایم سنگین شدند، و آرام آرام غلتید در کنجی دوباره از همان فراموشخانه سترگ، تا باز گاه گاهی سرک بکشد، همانند امشب. ۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه
یادش بخیر، کتاب فروشی فردوسی، میدان تجریش:
|
*امروز می خواهم چیزی را با تو در میان بگذارم،چیزی که مدتهاست که می دانم و تو هم می دانی و شاید هنوز آنرا به خودت نگفته باشی.حالا آنچه را از خود و تو و سرنوشتمان می دانم می گویم.تو،هاری،برای خود هنرمند و متفکر بوده ای،مردی بوده ای سرشار از شادی و ایمان،هیچگاه از جد و تلاش در راه رسیدن و وصول بآنچه بزرگ و لایزال است باز نایستاده ای و بآنچه نیمه زیبا و حقیر است دلخوش و خرسند نگردیده ای،اما هرچه بیشتر زندگی تو را بیدار کرده و بخود آورده است،به این احتیاج تو بیشتر افزوده شده است و تو بیش از پیش اسیر پنجه مصائب ،بیمها و ناامیدیها شده ای و هرچه را روزگاری بعنوان چیزی زیبا و مقدس می شناخته ای،دوست داشته ای و پرستیده ای،ایمان و اعتقاد تو بانسان و بتقدیر و سرنوشت عالی ما، همه اینها ذره ای به کارت نیامده،از ارزش و منزلت افتاده و خرد و نابود شده است.اعتقاد و ایمان تو برای تنفس ،هوای لازم را در دسترس نداشت و خفه شدن نیز مرگی سخت وحشتناک است.درست است هاری؟سرنوشت تو این نیست؟ تو تصویری از زندگی در ذهن داشته ای،ایمانی داشته ای،تقاضایی داشته ای،تو آماده اقدام کردن،رنج کشیدن و فداکاری بودی و آنوقت بتدریج متوجه شدی که دنیا از تو اقدام و فداکاری و از این قبیل چیزها توقع ندارد،فهمیدی که زندگی منظومه ای حماسی و قهرمانی نیست که جولانگاه پهلوانان باشد،بلکه عبارت است از اتاق مرفه خاص بورژواها که انسان در آن به خوردن و نوشیدن ،قهوه و ورق بازی و موسیقی که از رادیو پخش می شود باید رضایت دهد و صدایش در نیاید.و هرکس که در جستجوی چیز دیگری باشد و برای کار دیگری ساخته شده باشدیعنی آنچه قهرنانی است،آنچه زیباست،کسی که شاعران بزرگ را می ستاید و دل در مقدسین می بندد دیوانه است،مجنون است و به دن کیشوت نجیب زاده می ماند... بر من به اندازه کافی ستم رفته است،وضع من بدین منوال بوده است.تا مدتی تسکین و تسلی نمی یافتم و روزگار درازی گناه و نقیصه را در خود می جستم و با خود فکر می کردم که بالاخره باید حق با زندگی باشد و اگر زندگی رویاهای شیرین مرا به باد استهزا گرفته است،پس ناگزیر باید گفت گه رویاهای من ابلهانه و بر خلاف حق بوده است.اما این افکار مفید فایده نبود و چون من دارای چشم و گوش دقیقی بودم و قدری کنجکاوی داشتم دیده در دیده چیزی که به زندگی موسوم است دوختم،بتعمق در زندگی آشنایان و همسایگان پرداختم،در احوال بیش از پنجاه نفر و سرنوشت آنها باریک شدم و بعد،هاری!آشکارا دیدم:که حق با رویاهای من بوده است،همانطور که رویاهای تو نیز هزاران بار حق داشته اند،اما بار گناه بدوش زندگی،یعنی واقعیت بوده است... ناامیدی تو نسبت به نحوه تفکر و تامل امروزی بشر،کتاب خواندن او،خانه ساختن او،آهنگ ساختن او،جشن گرفتن او و طرز تعلیم و تربیت او کاملا بر من روشن است،حق با توست گرگ بیابان،هزار بار حق با توست،ولی معهذا محکوم به نابودی هستی.تو بدرد دنیای ساده و راحت امروزی که بهیچ می سازد و به اندک رازی است؛نمی خوری.ادعای تو خیلی بیش ازاینهاست،تو در مقام قیاس با این دنیا دارای یک بعد اضافه هستی و بهمین دلیل است که این دنیا تو را تف می کند و بیرون می اندازد.کسی که بخواهد امروز زندگی کند و زندگی به کامش شیرین و دلچسب باشد حق ندارد و نباید که فردی از قبیل من و تو باشد.هرکس که بجای سر و صدای چندش آور طالب موسیقی باشد،بجای لذت جوئی ،خواهان شادی،بجای پول مشتاق روح و معنی،بجای دوندگی در طلب کار اصیل و درست و در عوض تفنن و خوشگذرانی جویای التهابی آتشین باشد،این دنیا برایش منزل و مسکن خوبی نیست... *گرگ بیایان-اثر هرمان هسه ۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه
*آسمان زیر بال ِ اوج تو بود
|
چون شد ای دل که خاکسار شدی سر به خورشید داشتی و دریغ زیر پای ستم غبار شدی ترسم ای دلنشین دیرینه سرگذشت تو هم ز یاد رود آرزومند را غم جان نیست آه اگر آرزو به باد رود ببخشید استاد! ببخشید که نزدیک صحر به خواب می روم و صبح به قرار ملاقاتمان نمی آیم، ببخشید که تکلیفها را انجام نمی دهم و تمام روز توی اتاق کارم چشمم به صفحه کامپیوتر خیره است. ببخشید که حرف که می زنید بر و بر نگاهتان می کنم بی آنکه به کلمه ای از حرفهایتان گوش کنم. ببخشید که وسط جلسه ساعت شش بعدازظهر می آیم ظرف غذایم را توی فر کنار میز جلسه می گذارم تا اولین چیزی باشد که از صبح می خورم و صدای مایکروفر لابه لای حرفهاتان می پیچد. انسانها قابلیتهای مختلفی دارند استاد! و من باید اعتراف کنم که در مقابل بعضی چیزها له می شوم، مچاله می شوم و آنقدر در خود فرو می روم که دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست. ببخشید استاد! اما هیچگاه برای رویاهاتان مرثیه سروده اید؟ نه برای یک رویا، که برای یک یک رویاها تا آنجا که چشم کار می کند و تخیل جولان می دهد؟! نگویید که می فهمید و من هم انتظار ندارم. ببخشید که نمی توانم مانند برخی دوستان دیگرم هرروزگزارش اینکه غذا چه خورده ام و فردا کجا می روم و عکسهای آخرین سفر تفریحی ام و آخرین موسیقی مورد علاقه ام را اینجا بگذارم، و از کنار این روزها بی هیچ خطی بگذرم انگار که اتفاق نمی افتند، و یا اینکه در دنیای دیگری اتفاق می افتند که من نمی شناسمش. ببخشید که نمی توانم فراموش کنم و مانند یک انسان نرمال همه کارهایم را در کنار هم انجام دهم، وقتی به درس خواندن اختصاص دهم، وقتی به سوشالایز کردن، وقتی به ورزش کردن، وقتی به تفریح و خندیدن، و وقتی اگر باقی بود نگاهی با اخبار بکنم و آهی بکشم و سری تکان بدهم و باز از آغاز. این تصویرها که جلوی چشمم رژه می روند قسمتهای از یک فیلم نیستند، اینها تنها گوشت و پوست له شده و ورم کرده و خونریزان از جای چماق و گوله نیستند استاد! اینها خواهران و برادران من اند که از پس رویاهاشان و پیشاپیش مرگ می تازند. اشتباه نشود، نه! نمی خواهم شور و هیجان را به جای شعور بنشانم، من نمی خواهم داستان پدرهامان دوباره تکرار شود، من نمی خواهم که امروز به خیابانها بریزیم و انقلاب کنیم، به خیال آنکه فردا همه جا گلستان شود، نه! من می خواهم که "شمرده شوم"، که بدانند من هستم و ما هستیم و مطالباتی داریم که باید لحاظ شوند و محترم شمرده شوند، من نمی خواهم همان کورسوی امیدی که داشتیم را هم از بین ببرند، من چراغانی نمی خواهم، همان تک چراغ را اما نمی گذارم که خاموش کنند. من این راه را گام به گام، دوش به دوش، آرام و آهسته تا اینجا آمده ام، نمی خواهم با دیواری "کوتاه" بفریبندم و بگویندم که بن بست بود، برگرد! ** باز طوفان شب است هول بر پنجره می کوبد مشت شعله می لرزد در تنهایی باد فانوس مرا خواهد کشت؟! * شعر از ه. ا. سایه ۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه
در این بیست و اندی سال، شاید به اندازه انگشتان یک دست لحظه هایی را بتوانم در زندگیم سراغ بگیرم که سرشار از خوشی بوده ام و سرمستی، سرشار از حس ِ غریب ِ قربت به ناکجایی که ندانستم چیست اما آنجا بود، در دوردستی که نمی بایست آسود. غریب بود اما همیشه در پس این لحظه ها، حسی شگرف داشته ام به نیستی و نسیانی ابدی، به آهسته حل شدن در نبض این جنبش. شاید از آنرو که به زوال روزافزون شان ایمان داشته ام، و به زوال درونی آن چیزهایی که جایشان روزمره گی و تهوع می نشیند، و مرا به انتهایی ناگزیر می برد.
|
ترسم از انتها، ترس از اجبار به پذیرش است، ترس از ناتوانی ِ پس کشیدن، ترسِ سر فرود آوردن و هبوط به آغازی که هر روز به انتها می رسد، به بن بست. افزونه: می خواهم خانه ام را عوض کنم، از این وبلاگ بروم. به یک قالب ساده جدید احتیاج دارم تا از شر مشکلاتی که با طراحی کج و کوله اینجا داشتم خلاص شوم. از میان معدود کسانی که اینجا را می خوانند کسی آیا می تواند کمکی در این رابطه بکند؟ وقت اگر داشتم حتما خودم سر و سامانش می دادم. کاش مشکل همیشه مشکل زمان بود! |
![]() |
ژکان
گنجینه
-Memento
|